تبليغاتX
به نام ندا...
 

گلوله

گلویت را شکافت و

چه سرخ و نیمه تمام

سرودی

در میان دو لبت وا زد و

لخته لخته

بر جنبش خیابان ها

هلاک شد...

تنها بودم که به خانه باز می گشتم

نه سرودم بر لب بود

نه در دست تفنگم

که از میان پاره های تن خلق پا می کشیدم

و می دانستم

در غسال خانه

زنی که مادرت نیس،

تن جوانی ات را به کافور می شوید و

در کرباس سفیدی

که تور عروسی نیست در هم می پیچد

می دانستم

دیگر کلاف زلفت

مردان عاشق را

 از چاه شب بدر نمی کشد...

در خیابان

درختان

به مردگانی می رفتند که ایستاده در چالند و

به ایمایی خاموش در تکلم

و خانه ها

سنگریزه هایی که در سیاهی شب جا می خورند

وقتی

هر خیابان را مردی بود

که تنها بود و

به خانه باز می گشت...

هرگز مرگ را بدین سان نمی دانستم

یله و خبه

در میان پاره های تن خلق،

که سرودی نیمه تمام را،

سیاه

نشخوار کند

پیش از این،

مرگ نام زنی بود

که عاشقانه دوستش می داشتم

خنیای گندمزاری بود که با پدرانم می کاشتم...

با این همه

این مرثیه نیست در خونگاه تو

ترس نیست

یأس آماسیده ی خلق نیست

این همه سرودی نیمه تمام است

که فردا با سمفونی صفیر گلوله ها

در گلوی چون تویی و منی

گل خواهد داد

در جشن جنبش خیابان ها:

حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

هر چند دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از آزادی آدمی افزون باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط امیر احمد  | 


بدون تو خونه برنمی گردم دادا. میدونم مامان وایساده سر کوچه و چشم براهه تا برگردیم. بی تو که نمیشه بگم هیچی نیس! الانه که بیاد! بی تو حتی دروغم نمی تونم بگم. روم نمیشه تو چشاش نگا کنم. اگه بپرسه داداشت کو چی بگمش؟! بگم رفت نون بیاره؟! بگم رفت دانشگاه، بگم رفت کار، بگم رفت... بگم رفت؟! که نگمم می فهمه از طرز شکستن راه رفتنم که بی تو ام. می فهمه بی تو برگشتم که خونت کف دستام ماسیده و من سفت مشتشون کردم که نبینه. نه دادا! بی تو نمی گردم خونه. خونه خونه خونه... تنت رو کی می شوره دادا؟! کی پیرهن سفیدت رو پاک می کنه؟! کی عطرت می پاشه؟! کی  از خوشی با تو بدون می میره دادا؟! من کجا گمت کردم که بی تو برگشتم خونه؟! من سیا دوس ندارم. من هیچ چیز سیا دوس ندارم. سیا پوشم کردی. سیا روزم کردی، سیا بختم کردی دادا. این چه گریه ایه؟! من بی تو چه کنم. من با غمت چه کنم. من با تن مرده ت چه کنم. بیا دادا موهاتو شونه کنم. بیا دامادت کنم. همه دخترای شهر برات. دادا من چه کنم که پاشی از خاک. چه کنم که دیگه نمیری. بدون تو بر نمی گردم خونه دادا. می دونم مامان وایساده سر کوچه و چشمش خونه از بس تو نیستی...

 

پی نوشت: بغض تموم این روزا رو زار زدم. یاد فرزندان مام میهن تلخم، جاوید. تقدیم به شهدای خرداد 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط امیر احمد  | 

 

شکل دهان تو می شوم

وقتی می گویی برو

لحظه ای بهم می خورم

بعد نیمه باز

میان تپش های شلخته ی رفتن

جا می مانم...

پی نوشت: تف به گور بابای بابا ندارت دنیا. من هنوز زنده م. هنوز سر پام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:34  توسط امیر احمد  | 

 

شبونه

مست کردم و زدم بیرون از خونه

گم شدم

من پی سیاهی شبو گرفتمو

شب پی سیاهی من...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:39  توسط امیر احمد  | 

 

دست من نهنگ،

تنت اقیانوس آروم آروم

عاشقیت ما

به روز داغ تابستون...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط امیر احمد  | 

 

شب که برسه پای پنجره مون

سر تو بغل می گیرم و

دونه به دونه

وا می کنم

گره های دنیا رو

از تو زلفت...

خدا رو که از چین و شکن درمیارم

شب پس می زنه

خیز می ره تا ته دنیا

خورشید از نافت سر می کشه

و من عاشقیمو تو زلفت شونه می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط امیر احمد  | 

 

بار ها اندیشیده ام

مرگ را

یله و رها

چون موسیقی آب

چون خنیای باد،

در گندمزاران.

من به آواز ایستاده ام مرگ را

در معبری از ابریشم و استجابت...

پی نوشت: نه! تنهایی و خستگی منو نمیکشه. هیچی و هیچ کس جز خودم نمیتونه منو بکشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:12  توسط امیر احمد  | 

 

روزا می گذرن،

پی شون ماها و سالا

ماها و سالا...

هیچ چیز لعنتیش عوض نشده،

زندگی!

هر شبش رو که می خوابم

بی برو و برگرد

یکمی میمیرم...

فرداش،

آفتاب که بالا می زنه

باقی زنده ی تنمو می چسبونم بهم

و هر روز خداشو میدم!

صورت پیری مو بزک می کنم

لباس کارمو تن می کنم

می زنم بیرون

به راننده تاکسی جاکش میدم

به روزنامه فروش دله دزد میدم

به صاب کار خرفتم

به الاغی که با موتور زیرم می گیره

به زنی که می دونم قالم میزاره

به آب، هوا زمین، زمان، آسمون میدم...

من روز-کارم

کارم دادنه،

من روسپی  روزم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط امیر احمد  | 

 

پاشیده و کژ

ایستاده خورشید

به نیم بند پلاسیده ی ریسمانی

میان آسمان و زمین

و زمستانی که سیاه ست...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:34  توسط امیر احمد  | 

 

دلتنگت که میشم دادا، دلم میره واسه تنهائیت. روزی که رفتی تهران، من یه الف بچه بودم. سینه سپر می کردم که برادرمی و رفتی بهترین دانشگاه ایران که درس بخونی. هر دفعه که میومدی خوب نگات می کردم. فکری بودم که حتما یه فرقی کردی. برادر کوچیکتر بودم و دل کوچیک که کاش می تونستم همراهت هر جا که میری بیام.  می گشتم دنبالت، از هر چیزی که می خوندی، از هر چیزی که می گفتی. بی اینکه بدونی، هر چی که بلد بودم و می دونستم از تو بود.  یادمه که برگشتی و به بازوت سیاه دخیل بسته بودی. بوی پیرهنت شور بود. عرق تن و دود و اشک آور. فرداش تو مدرسه، با چه غروری به همه گفتم برادرم تو کوی بوده. هیچ وقت بهت نگفتم اما عاشقی رو از تو یاد گرفتم وقتی ویرون اومدی و گفتی تا تهش رفتی، سربلند. زندگی رو یاد گرفتم وقتی براش جنگیدی. نگفتم بهت اولین باری که پیاله زدم پائین پیاله ت و گفتم سلام، چه حالی بود. چه خوشی بی حدی. چه برادری نابی...

موهاتو که سفت جمع کنی پشت سرت، در اتاقت رو که می بندی، مطمئنم هیچ چیزی نمی تونه جلوت وایسه، هیچ دنیایی نیس که فتحش نکنی. بی یه لحظه استراحت، نشستی پشت یه صفحه و دکمه ها رو می زنی. می نویسی و من صدای پیانو می شنوم. موسیقی دنیا رو می شنوم که خلسه میره بین انگشتات. میام تو اتاقت و لبامو فشار میدم رو شونه ت که بسه خواهر. دیگه ننویس. چیزی نمیگم. مث همیشه که دلمو میخونی میگی همین دو صفحه مونده. یادم میاد از همون خیلی بچگی هم همیشه فرار کردم بهت. همیشه نوازشم کردی و بی اینکه چیزی بگی، مث همیشه که دلتو میخونم بهم گفتی بجنگ پسر، بجنگ. روزی که رفتیم گل کو، من دو به شک بودم که نکنه نشه، نکنه دلت بشکنه. صاحب دنیا شدم وقتی گفتی حالا تو مرد اینجایی. مرد شدم. هیچ بهت نگفتم اما من از تو یاد گرفتم بی نهایت بودن رو، دریا شدن رو. از تو یاد گرفتم بی منت دوست داشته باشم، ببخشم، زندگی کنم، خواهری...

دوستتون دارم، لبالب، بی منت و منتها... تولدتون مبارک، امیرحسین و آزاده ی عزیزم. سایه ی مهرتون سر داداش کوچیکه هزار سال مستدام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 14:48  توسط امیر احمد  |