تبليغاتX
--> خواب های آقای خاکستری

خواب های آقای خاکستری

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


زن؟
 

انگار از اینجا به بعد و یا شاید بهتره بگم از اون جا به بعد رو یکی خط خطی کرده یا پاک کن کشیده یا اصلا از اینجا به بعدی وجود نداره تنها چیزی که یادم میاد یا می دونم یا حتی می دونستم این بود که باید برگردم خونه م و منتظر یه تلفن باشم پشت بریده ی پاکت سیگار که با آب دهن رو لب پائینم ماسیده بود چیز دیگه ای ننوشته بود برو خونه منتظر تلفن باش نمی دونم چطور ممکنه توی سرویس مثلا بهداشتی یه پارک کون لخت روی توالت فرنگی خوابم برده باشه یا از حال رفته باشم یا تگری زده باشم یا هر کوفت دیگه ای به هر حال من آدمی نیستم که تو خیابون بشاشم مادر قحبه خوابت نبره حرومزاده ژیگولو خیکی عوضی همیشه از خوندن نوشته های لجن روی دیوار توالت های عمومی بیشتر از خوندن جمله های چرت توی کابین های تلفن یا مترو یا حتی سنگ قبر خوشم میومد لخت و خونی و آبدار نه مثل اراجیفی شکل چشمان تو ناگهان پیدا شدند و عاشق شدم البته حالا چندان فرقی هم نمی کنه شلوارو که لوله شده بود کف پام کشیدم بالا بلند که شدم از زور تخم درد با کله تپیدم تو دیوار لطفا بعد از استعمال بشوئید هیچ وقت نفهمیدم چرا مردا باید این کیسه ی آویزون یه قل دو قل رو با خودشون همه جا ببرن شاید واسه اینکه هر جا لازم شد تنبون شونو درآرن بگن اینا ها من مردم لعنت دارم سعی می کنم یادم بیاد یا داشتم سعی می کردم بیرون همه چی مثل یه روز عادی به نظرم رسید روی نیمکتا پیرمردای پیزوری نشسته بودن زیر درختای کاج لکاته های دوزاری توی کنج مشنگایی که فقر مکان دارن تصمیم گرفتم پیاده تا خونه برم اما از کدوم ور باید می رفتم کل این جریان خیلی پاشیده و احمقانه به نظرم میاد اما این دیگه خیلی ضایع بود اگه جلوی یه بابایی رو تو خیابون می گرفتم و می پرسیدم ببخشید شما می دونی اینجایی که منم کدوم جهنمیه گشتم دنبال تابلوی شهرداری فهمیدم یه ربعی با خونه فاصله دارم اونم پیاده هوا آفتابی  بود همه چی هم خشک به نظر می رسید انگاری یه روز بود شایدم چند روز که مثل امروز آفتابی بود امروز این احتمالا جزء احمقانه ترین حرفایی بود که از خودم در کردم بزار جای امروز بگم الان مثلا چون وقتی میگم امروز یعنی می دونم تو چندمین روز لعنتی خدام اما نمی دونم حتی نمی دونم چطور ممکنه تو توالت خوابم ببره یا از حال برم یا تگری بزنم یا هر کوفت دیگه ای آخه من خوابم نمی بره یعنی کلا نمی خوابم از وقتی گربهه گذاشت رفت کارما اسمش این بود یعنی من اینجوری صداش می کردم دوست دخترم که رفت کارما پیشم موند نه که بهش بستگی عاطفی داشتم نه فقط وقتی میومد روی تخت کنارم یله میشد از ته گلوش صدا های ریز کشیده در میاورد چاره ای نداشتم جز اینکه بخوابم بعد رفتن کارما یا گم شدنش یه بار رفتم مغازه جک و جونور فروشی یه گربه گرفتم اما اون شبا نمیومد تو رختخواب خرخر نمی کرد اسمشم یاد نمی گرفت این شد که برش گردوندم بگذریم تو راه خونه همه چیزو از سر مرور کردم اون شب بارون میومد تلفن زنگ نمی خورد تشنه م بود سیگارم ته کشیده بود زدم بیرون از خونه تا بار دقیقا یه ربع راهه سر کوچه سیگار خریدم از بین راه بارون تگرگ شد من یه زن سگش مَرد و زنی که موهاش چتری بود چپیدیم توی یه کتاب فروشی هیشکی صداش در نمیومد انگاری تقصیر یکی مون بوده باشه همه زیر چشمی همو می پائیدیم این از این یا از اون موقعیتایی که کلافه م می کنه رفتم سر وقت کتابا همیشه واسه فرار کردن همین کارو می کنم شاید واسه همینه که کتابخونه م هر روز قطور و قطور تر میشه دوست دختر سابقم بهم میگفت اگه کتابا سوراخ داشتن تو با هیچ زنی آشنا نمی شدی احتمالا راس می گفت تو قفسه ی کتابای جیبی یه کتابی به چشمم خورد به اسم زن؟ یعنی اسم کتاب همین بود زن بعدش علامت سوال نویسندش از این اسمای خرکی داشت از این اسمایی که تا تنبون شون رو در نیاری نمی فهمی مردن یا زن هنوز چار تا خطم نخونده بودم که پرسید اگه علامت سوال نداشت برش میداشتی خانم مو چتری بود مثل همیشه که در این موارد مشنگ میشم گفتم نه خندید سر حرفمون باز شد جدا نمی دونم چرا کتاب و برداشتم شاید چون جیبی بود ریز می خندید سرش و یه جوری میداد عقب که سیب گلوش آروم تکون می خورد نمی دونم چقدر راجع به چرندیات فرهنگی وفلسفی وراجی کردیم تا بارون آروم شد حوصله ی سر پا وایسادن نداشتم تشنم بود اونم با هم رفتیم بار چند تا گیلاس زدیم یا شایدم بیشتر از چند تا درست یادم نیس چقدر اما پاتیل شدم اونم قضیه گربه ی دوست دختر سابقم و کتابای سوراخدار واسش تعریف کردم خندید سرش دوباره کش داد عقب دلم خواس ببوسمش قرار شد بریم آپارتمان من چون فقط یه ربع راه بود و من انقدر احمق هستم که تو بیشتر از این بی خیال شم هیچی بدتر و بهتر از مشنگ بودن نیس پیاده رفتیم شایدم نرفتیم اینکه میگم شایدم نرفتیم واسه اینه که انگار از اینجا به بعدو یکی خط خطی کرده یا پاک کن کشیده باشه یا بریده یا اصلا از اینجا به بعدی نبوده از وقتی رسیدم فکرم پی لک رژ لب رو یقه م شکافتگی درز سر آستین از همه بدتر لکه های سفید کپک زده روی شلوارم می چرخه که از کجا اومدن انگار سر پا ترکونده باشم و شلوارمو که لوله شده کف پام درنیاورده باشم همیشه چلفت بودم انقدر چلفت که می تونم ساعت ها خالی نشم فقط مثل یه مشنگ واقعی هی وول می زنم حتی بلد نیستم صدا درآرم از این صدا های کشیده ی ریز ته گلویی که یعنی داره خیلی خوش می گذره شکل صدای کارما من فقط کتاب می خونم دوس دخترم بهم می گفت اگه کتابا سوراخ داشتن تو با هیچ زنی آشنا نمی شدی از همه بدتر کتاب قطع جیبی زن؟ که تو تختخوابم پیدا کردم به هر حال من آدمی نیستم که تو خیابون تنگم بگیره و بشاشم تازه چطور ممکنه تو سرویس بهداشتی کثافت پارک اونم پارکی که فقط یه ربع با خونه م فاصله داره وقت شاشیدن یا حتی ریدن خوابم ببره یا از حال برم یا تگری بزنم یا هر کوفت دیگه ای در ضمن پشت بریده ی پاک سیگار چیز دیگه ای ننوشته فقط برو خونه و منتظر تلفن باش... 


پی نوشت: توضیحی در کار نیس! من از توضیح دادن همون قدر متنفرم که از توالت فرنگی!

نويسنده: امیر احمد تاريخ: پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

راوی نیمه تموم یه روایت نیم بند که دریغش شد فراموشی و ...

بر که می گشتیم از باغ

دامنت

 سرخ تمشک بود

و هر چی شستمش

تو نهر فراموشیم

نشد سفید که نشد...

 

 

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: دوشنبه نهم آذر 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

سه گانه
 

1

بانی خیر شده ست اندوه

آن قدر زیبا شده ام

که آواز گنجشک هاست

پر از نام کوچکم

 

2

بلوایی کردی دختر!

همه ش سر گم شدن یه تیله!

که از چشمم افتاد و

دلتو برد با خودش

غلتون غلتون...

 

3

ورد زبانم شده ای

انگار جادو باشی

که هر بار می گویمت

عاشق می شوم...

 

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: شنبه سی ام آبان 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

 

به رقص

تن زن

گیسو

گره به گره

آزادی...

 

پی نوشت: بس شد سکوت من. می نویسم...

پی نوشت: اما برای تویی که از گذشته ی منی و به من سر می زنی، حرف دارم. تولدت یادم نرفت اما راهی نبود بهت بگم. تولدت مبارک...

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

برای خودم
 

تنت را

نهنگان سپیدی گرفته اند

که آواز غمگنانه شان را

در انتهای هر هماغوشی مان

میان امواج ملحفه

جا می گذاری

و مرا تنها،

با دریایی از خنیای همگن غم...

 

پی نوشت: برای خودم و به مناسبت تنها ترین تولد عمرم...

پی نوشت ۲: روزی رو می بینم که بی تردید از زخم گذشتیم و خیابونا از خنیای سبز حنجره هامون به رقص وا شده. روزی رو می بینم که میاد و آزادی که خورشیدش تن شکسته ی جوونی ما رو از زنو زنده می کنه. روزی میاد...

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

ایستاده و سبز، چون سرو
 

تنت را شسته اند

نه چون مرده ای

چونان سروی

که به میهمانی خاک می رود.

 

قصه قصه ی مرگ نیست. حکایت بند و محبس و دژخیم حتی نیست. که چه مکرر شد این حکایت برای تن تاریخ ایرانی. این روزا و شبا که پی نور امیدی و روشنای معجزتی، میون ریز و درشت اخبار سیاه روزهای کودتا رو می گیرم، درک می کنم که مرگ، به تن نیست. مردن ته حال ما نیست اگه فراموشی همراهش نباشه. چاره ای نداریم به جز رجعت به دانایی و ایستادن به پای دل. که اگه زنده ایم، رسم زندگی دل مردگی نیست. می بینم کرشمه ی غمو میون چشمای همه. می بینم چه دلی خون شد از سینه ی ما و چه اشکی که سیاه ریختیم. اما این ته ماجرای ما نیس اگه دل ندیم به مردگی و تن به فراموشی. کهریزک اگه زنگی مستش تن جوونی ما رو درید اما نه دستش نه تیغش کارگر دل ما نشد که هرگز نمیشه. کفرآباد و شورآباد و اوین و کهریزک اگه رنگ خون شد و تن پاره های تنمون رو کشت، دلشون هنوز تو مشت ماست و یادشون جاری با هر نفسی که به هوای آزادی می کشیم. زنده بمونیم که راهی غیز از ایستادنمون نیست. راهی که با هم اومدیم برگشتی نداره. کوی و کوچه و خیابون پشت سر سرخ خون فرزندان خاک پدری شده و همه می دونیم برگشتن و حتی وا زدن یعنی چی. کتاب بخونیم، تاریخ ایرانی رو دوره کنیم، درس بگیریم از مردگی و وازدگی و شکست و سر بلند کنیم از تجربه های پر شمار زندگی و ایستادگی. به مسیر دانایی بریم، کنار هم بایستیم، و لحظه ای از زنده نگاه داشتن یاد برادرا و خواهرای شهیدمون فرو گذار نکنیم که دانایی و ایستادگی تنها راه نجات توده ی ستم دیده ی ماست. زنده بمونیم و زندگی رو برای دژخیم و سلاخ، برای اربابان جنایت، برای اونی که ولد زنای شیطان و اما لباس خدائی به تنش کرده سیاه کنیم. ضحاک اگه رسته از بند دماوند، فریدون و کاوه مائیم و درفش ما سبز، سر هر کوی و برزنی به رقص آزادی. زنده باد ایران و ایرانی ایستاده و جاوید یاد شهدای خرداد و تیر 88...

 

 

 

 

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

ترانه مرد...
 

به جستجو پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم...

می دیدم

خاک،

زخمی آب بود

گیسوی باد،

یال مرده اسبان

و آتش تنکی

به کار ستاره سوزی می سوخت...

در مزارع خدا نبود

هیچ کلاغی مترسک نداشت

دهقان

انگشت اشاره ی پسرش را سق می زد

و زنی،

سپیدی سرش را آسیا می کرد!

قصاب

گلوی بره های بهاره را تیغ می داد

و ضجه ها

دخترکان تازه بالیده را

به دره می رماند.

پستان دایه خشک گرفته بود

که هیچ کودکی لب نداشت!

ایمان،

به پوست مار مرده ای خزیده بود و

فیس فیس می کرد ...

و حتی آوازی نبود

از یشم نوازش و تلواسه ی مهر

تا بگشاید

سپیدی شفیره ها را

هیچ زنی نبود

و نه خدایی!

و من به تباهی پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم ...

پی نوشت: با خونریزی شدید ناشی از پارگی رحم و مقعد می رسوننت بیمارستان. سعی می کنی خودتو با لوله ی سرم خفه کنی. بهت تجاوز شده. جنازه ی سوخته ت رو تو بیابونای قزوین پیدا می کنن. سوزندن تنت رو تا کسی نفهمه چه بر سرت آوردن. خانواده ت رو تهدید کردن. ترانه بودی حالا نیستی. انگار از اول نبودی. انگار هیچ حیوونی به دژخیمی، به گرد پای حضرات نمیرسه... این آخر بازی نیس. من هنوز زنده م...

نويسنده: امیر احمد تاريخ: سه شنبه سی ام تیر 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

برای دخترکی که گلوله در گلویش شکست
 

گلوله

گلویت را شکافت و

چه سرخ و نیمه تمام

سرودی

در میان دو لبت وا زد و

لخته لخته

بر جنبش خیابان ها

هلاک شد...

تنها بودم که به خانه باز می گشتم

نه سرودم بر لب بود

نه در دست تفنگم

که از میان پاره های تن خلق پا می کشیدم

و می دانستم

در غسال خانه

زنی که مادرت نیس،

تن جوانی ات را به کافور می شوید و

در کرباس سفیدی

که تور عروسی نیست در هم می پیچد

می دانستم

دیگر کلاف زلفت

مردان عاشق را

 از چاه شب بدر نمی کشد...

در خیابان

درختان

به مردگانی می رفتند که ایستاده در چالند و

به ایمایی خاموش در تکلم

و خانه ها

سنگریزه هایی که در سیاهی شب جا می خورند

وقتی

هر خیابان را مردی بود

که تنها بود و

به خانه باز می گشت...

هرگز مرگ را بدین سان نمی دانستم

یله و خبه

در میان پاره های تن خلق،

که سرودی نیمه تمام را،

سیاه

نشخوار کند

پیش از این،

مرگ نام زنی بود

که عاشقانه دوستش می داشتم

خنیای گندمزاری بود که با پدرانم می کاشتم...

با این همه

این مرثیه نیست در خونگاه تو

ترس نیست

یأس آماسیده ی خلق نیست

این همه سرودی نیمه تمام است

که فردا با سمفونی صفیر گلوله ها

در گلوی چون تویی و منی

گل خواهد داد

در جشن جنبش خیابان ها:

حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

هر چند دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از آزادی آدمی افزون باشد

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

خرداد 88


بدون تو خونه برنمی گردم دادا. میدونم مامان وایساده سر کوچه و چشم براهه تا برگردیم. بی تو که نمیشه بگم هیچی نیس! الانه که بیاد! بی تو حتی دروغم نمی تونم بگم. روم نمیشه تو چشاش نگا کنم. اگه بپرسه داداشت کو چی بگمش؟! بگم رفت نون بیاره؟! بگم رفت دانشگاه، بگم رفت کار، بگم رفت... بگم رفت؟! که نگمم می فهمه از طرز شکستن راه رفتنم که بی تو ام. می فهمه بی تو برگشتم که خونت کف دستام ماسیده و من سفت مشتشون کردم که نبینه. نه دادا! بی تو نمی گردم خونه. خونه خونه خونه... تنت رو کی می شوره دادا؟! کی پیرهن سفیدت رو پاک می کنه؟! کی عطرت می پاشه؟! کی  از خوشی با تو بدون می میره دادا؟! من کجا گمت کردم که بی تو برگشتم خونه؟! من سیا دوس ندارم. من هیچ چیز سیا دوس ندارم. سیا پوشم کردی. سیا روزم کردی، سیا بختم کردی دادا. این چه گریه ایه؟! من بی تو چه کنم. من با غمت چه کنم. من با تن مرده ت چه کنم. بیا دادا موهاتو شونه کنم. بیا دامادت کنم. همه دخترای شهر برات. دادا من چه کنم که پاشی از خاک. چه کنم که دیگه نمیری. بدون تو بر نمی گردم خونه دادا. می دونم مامان وایساده سر کوچه و چشمش خونه از بس تو نیستی...

 

پی نوشت: بغض تموم این روزا رو زار زدم. یاد فرزندان مام میهن تلخم، جاوید. تقدیم به شهدای خرداد 88

نويسنده: امیر احمد تاريخ: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

دلبر که دل افسرد از او...
 

شکل دهان تو می شوم

وقتی می گویی برو

لحظه ای بهم می خورم

بعد نیمه باز

میان تپش های شلخته ی رفتن

جا می مانم...

پی نوشت: تف به گور بابای بابا ندارت دنیا. من هنوز زنده م. هنوز سر پام

 

نويسنده: امیر احمد تاريخ: شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 موضوع: لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ


جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to oham.Blogfa.com | Template By: TEMPHA.COM