وقتی بر می گردی به گذشت٬ وقتی بهشون فکر می کنی می بینی همین طور تر و تازه٬ مثه
یک لکه کدر باقی موندن. یه حس ناشناخته ای به ذهنت٬ به روحت٬ به قلبت چنگ می اندازه و
رجعت به گذشته می شه. یه فیلم سیاه و سفید که از آخر شروع می شه.
راه ها٬ چراغ ها٬ آدما٬ حتی سایه های خزیده رو دیوار. همه بر می گردن سر جای اولشون و
دروازه ی ذهن آدم با ناله ی زنگداری باز می شه.
احساس پیری و تنهایی می کنم. پشت پنجره ی مه گرفته ام٬ زمستون ابدی کز کرده. هیچ
ایمان و اعتقادی ندارم. به هیچ پدیده ی بشری یا حتی فرا بشری. البته انکار نمی کنم اما
ایمانی هم در کار نیس.
مسخره اس! دارم عاشق این حال تلخ می شم. تو صورت آدما زل می زنم تا رویای قبل
خواب مو بسازم. باش گریه کنم٬ باش بخندم٬ باش عاشقی کنم و آخرش ببینم چه نیاز
دستمالی شده ی بی مقداری!
اصلا به من چه که ماهیت مقدمه یا وجود ؟!
منم یه سایه میون بقیه سایه ها. چرا باید زندگی من با بقیه فرق کنه. شاید زندگی همین
احساسات سطحی و عامیانه باشه. همین روزنه های کم نور که مثل قطار سریع السیر
از دایره ی نگاه آدما٬ سوت می کشه و میگذره!
زندگی شاید توهم اقای خاکستری باشه٬ که هر شب کنار بالشش و خالی مزاره تا پری های
سر گردون شب و صبح کنن!
ماه٬ روسری نقره ای شو شل می کنه.
باذ با شلاقش گرگای ابر و می تارونه.
گنجشک خپل٬ با قلب کوچیکش٬ از بین بافته های کاغذی٬
صورت ماه و می بوسه!
نمی ترسه از صدای شکستن دل آسمون٬
از ابرای سیاه که دست به دت هم دادن و گریه می کنن!
دله کوچیکش غم داره اما قرصه.
می دونه ابرای سیاه٬ خسته میشن و میرن خونه هاشون.
باید بعضی از موجودات نوشته هامو معرفی کنم.
۱) خواهر آب: از تیره ی پری. پناهگاه. هر وقت که کم میارم با قلب بزرگش کمکم میکنه.
۲) آقای خاکستری: یک آدم میون بقیه. نگاه کسی و دنبالش نمی کشه. توهم قوی هم داره. به من تو نوشتن کمک میکنه.
خب! دیگه ذهنم پاک شده. از صفحه ی بعدی شروع می کنم به روشن کردن سیستم وبلاگ.
خداحافظی تا بعد.