تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

گوشت احساسمو،

تو پاتیل مسی ذهنم می کوبم.

خیلی گرسنگی کشیدم،

همه شو می خورم.

 

این همه آدم هم شکل و همسایه و هم درد! این همه سایه ی داراز بد هیبت،

روی دیوار آجرچین ظهر و بوق سگ. چی می خوان؟ چی می گن؟

چن تا آدم خوشبخت کنارت دیدی که رفته باشن پی آرزوهاشون وبرگشته باشن، بی غم؟ بی حرف گلایه؟ بی شکایت از زمین و زمون؟

دل آدما خیلی بزرگه! شایدم دیگه پوست کلفت شدیم. کور شدیم. درد و زخمه هامونو پشت صورتکای بزک کرده مون قایم می کنیم و بدون حتی ذره ای ترس به همسایه ی تازه ی زنبیل به دستمون می گیم: صبح بخیر!

ترس از روزنه ی دل که از پس مونده ی گریه های ناتموم پر شده. ترس ازخاطرات مچاله ی ذهن. ترس از احساسی که با نومیدی سرک می کشه و میره به اعماق درک. کجای کار ایراد داره؟ یعنی این حضرات گند دماغ فیلسوف هنوز اندر خم ماده و ماهیت و وجود موندن؟ نه! ایراد جای

دیگه اس. ایراد از چشم که نمی بینه. از گوش که نمی شنوه. خواب که نمی بره. سر که نمی شکنه.  دل که نمی بازه!

کاش می شد سیب دل آدما رو گاز زد. می شد به نگاه مسافرای بین راه، اعتماد کرد. کاش می شد این همه دور و ضخیم نبودیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 2:2  توسط امیر احمد  | 

صورت تو زیبا نیست

به قدیسه ای می مانی

که لحظه ی خواهرخواندگی روزنه و نور را به سجده نشسته باشد.

با چشمانی از آبی و سبز

و ردایی از سفید

زانو نشسته در برابر صلیبی از آبنوس.

و یا کاشف جزیره ای باکره در انتهای جهان

که ماوای هزاران هزار پری جادوست.

پیامبر منزوی بی معجزه ای

که پیروانش

گنجشککان معابدند و پیرمرد کوری به امید شفا.

صورت تو  زیبا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 23:49  توسط امیر احمد  |