درست وقتی از خیابون می گذشتم
از یه چارراه شلوغ
بین یه عالمه آدم،
وقتی خورشید قلبشو باز کرده بود،
مردم!
چقدر هم تنها!
بدون حتی یه آرزوی محال
یا نامه ی مچاله ی خداحافظی
تنها مردم که رو لبام حتی،
گس بوسه ی مرگ هم نبود.
چه بی مزه مردم!
دوست داشتم تو یکی از شبای اردیبهشت بمیرم
از روی یه ساختمون بلند،
بیافتم تو چاه سیاهی
نه جنازه ای، نه نامه ای، از گس مرگی روی لب!
مردم!
درست وقتی از خیابون می گذشتم
از یه چارراه شلوغ
بین یه عالمه آدم
وقتی خورشید قلبشو باز کرده بود
مردم!
تلخم. خواهش می کنم کسی با خوندن شطحیات من هوای چشیدن نکنه. نخواد تو شب هزار توی من گم شه. گم نشین. کم نشین. هر چند حالم از ترحم ته نگاتون بهم می خوره، اما تلخ نشین!
تمام روزنه ها رو کور کردم اما نفرت بزرگ لعنتی من، به دیوار ها پنجه می کشه که من هستم!
زخمی ام اما آلوده نشین. هوس بی ایمانی نزنه به سرتون. نکنه یه وقت بخواین آرزوهاتونو چال کنین. زندگی
وسوسه ی بی گذشتیه. مثل وهم شیرین پرواز. آره، شیرینه، اما نکنه یه وقت بپرین که سرتون بشکنه، تنتون بشکنه
، دلتون بشکنه. دلتون نشکنه که خیلی درد داره.
سردم، اما کسی هوس پیاده روی تو برفای قطب نکنه که این سینه پهلو نا مرد تر از خیال شماست. سرمای دل دوا
نداره. خلاصه اینکه این پست و ندید بگیرین!!!
پی نوشت: جان هر کی دوست دارین! شما رو به مهرتون، بساط منبر ردیف نکنین که هیچ رقم حس اش نیس