با خراش رگ های ذهنم
خون داغ هزار هزار تا رویای تازه تولد
پاشید به دیوارای کاهگلی.
دیوارا، دریا شدن،
آسمون پر ستاره،
درختای سبز،
یه کلبه ی جنگلی با حلقه های دود سفید،
سرخی آتیش،
یه مرد نشسته رو تاب های صندلی ننویی،
یه زن،
با دستای سفید و چشای بزرگ .
با خراش رگ های ذهنم...