الان که دارم این پست و می نویسم پنجره بازه و بوی نم بارون و نفس نسیم روحم و تر می کنه. می خوام
پربکشم تو دل شب. گم شم. برگردم عقب. به سال شصت و هفت. بعد از عملیات مرصاد. می خوام
.کنار یه جوون روزنامه فروش بشینم و به فردا فکر کنم. به آزادی، بوی خونه، چادر گلدار مادر،
خس خس نفس پدر. زندان قصر و یه عالمه شبح گر گرفته! امشب می خوام کنار هزار هزار تا کاج سبز
بلند اعدام شم: مرا ببوس، مرا ببوس، برای آخرینبار
شایدم برم عقب تر. برم تا مسجد جامع خرمشهر. به هوای نفس گرم کارون و بوی باروت و حون دلمه شده ی جهان آرا.
برم تا شب نامه و بوی روغن دستگاه چاپ، که هر چی می شورم بوش نمیره که نمیره:
شهر باید یکسر، بابکستان گردد.
به نام خلق! دادگاه تلخ خسرو گلسرخی.
امشب می خوام نور بشم و از روزنه ی خاک گرفته
ذهنم، بپاشم رو دیوار مرگ بر شاه!!!
اشک بشم به چشم مادر پانزده خرداد. داد به حنجره
سیاهکل. می خوام یه پلاک شم و چند تا تیکه استخون و مهر حرم امام رضا. می خوام پنجه ی سرخ شم به
دیوار کودتا. امشب ...
می نوسم به شور وطن و زنده به این امید که تاریخ قلب من و هم بنویسه! می نویسم که بخونی که بدونی، که بمونی. نه روایت فتح، نه روضه ی رضوان. حرف دله! ابن خاک پر شده ازقصه های موندگار. کاش تو هم یه سر این کاغذ و بگیری بنویسی که می خونی، که میدونی که می مونی. امشب می خوام کنار من، از همین پنجره، پر بکشی و گم شی و کم نشی از من و ما. وقتشه! وقت بودنه، وقت خوندنه:
یار دبستانیه من، با من و همراه منی ...
پی نوشت: ادامه دارد!!!