جناب آقای هاشمی سلام،
همیشه برایم جالب بوده است که بدانم پشت پرده ی اعتدال و میانه روی شما،
چه تفکری خانه دارد؟ همیشه از ثروت شما برایم گفته اند، از اسکله ها و بنادر و باغ های پسته ی رفسنجان!
بت نگاه اجمالی به دو دوره ریاست جمهوری شما، درمی یابم در زمان شما هیچ روزنامه، حزب، و یا حتی تفکر منتقد و معترض امکان ابراز وجود نداشت. وزیر کشور شما خدا را خواب می دید و وزارت اطلاعات شما را، آقای فلاحیان به خلوتگاه اشباح تبدیل کرده بود. دلارهای بازار و جیب گشاد برخی حضرات مگو!!! با این آقای هاشمی چشم بسیاری چیزهای دیگر را هم می بیند. می دانم که در کشور رنجور جنگ کشیده ی ما روزها، تنها دو ساعت امکان استفاده از برق وجود داشت. می دان مملکتی را تحویل گرفتید که اقتصاد کوپنی و هزینه های جنگ خزانه اش را برهوت کرده بود و و صنعتش تا مرز هفتاد در صد وابسته به بیگانه بود. آن هم در سالهای تلخ تحریم. چشم من سد ها و پل ها و تاسیسات زیر بنایی حاصل زمان شما را می بیند. سازندگی ها، عمران راه ها، و در کل جمع و جور کردن یک کشور جنگ زده. چشم من می بیند همان طور که باندهای فساد و ارتشاء و رانت را می بیند. و حال در این اوضاع حساس داخلی و خارجی، خواسته و نا خواسته، شما به تنها گزینه ی اکثریت تبدیل شده اید. شمایی که هیچ گاه نتوانستم گرایش سیاسی تان را بشناسم. اصولگرا یا منتقد، اصلاح طلب یا تمامیت خواه؟!
هرچه فکر می کنم می بینم که گزینه به غیر شما ندارم. یک طرف این محشر پر از تزویر و تهمت و ریا، شما ایستاده اید و در طرف دیگر مردی با تمام اعتقاد ها و تعصب ها و فتوا هایی که برایش صادر می شود. موجی از از تحجر و سنت های سنگی! بدون ذره ای اغراق، شما هم می دانید که در طرف مقابل جریانی رادیکال ایستاده است که مردم برایشان دو دسته اند:
یا مطیع و رام سر به زیر که در این صورت مومن و مخلص و ذوب در ولایت محسوب می شوند و یا کافر و زندیق و محارب که حکم این دسته ی دوم از مردم هم جیب غیب فتوا بیرون آمده است. اشدا و من الکفار!
می بینید که نگارنده با عزم رای به شما این نامه را می نویسد حال از سر ناچاری یا هر چیز دیگر بماند. حق خود و بسیاری از دوستان همفکر خود می دانم که جواب چند سوال را بدانم. و بدانید که اگر با صراحت و شفافیت پاسخ دهید (نه مثل همیشه در لفافه و دست به عصا) بخش عمده از شک ام نسبت به شما از بین خواهد رفت. و چه بسا شک اذهان زیادی از جامعه ی رانده شده و خاموش و سر به زیر.
_ می خواهم نظر شما را راجع به ایجاد جبهی دموکراسی خواهی و وضعیت حقوق بشر در ایران بدانم. نظرتان راجع به وجود زندانیان سیاسی که در دادگاه های قرون وسطایی، بدون حضور هیات منصفه و حتی وکیل مدافع محاکمه شده و می شند و به زندان رفته و می روند، چیست؟ آیا شما تحمل حزب و یا حتی نظر مخالف خود را دارید؟ آبا احزاب و جریانات محذوفی مثل ملی- مذهبی و نهضت آزادی که سالها به جرم داشتن اندیشه ی مخالف از جریان حاکمیت رانده شده اند و حتی اجازه تشکیل اپوزیسیون هم به آنها داده نشده است، در زمان ریاست جمهوری جدید شما فضای لازم برای ابراز وجود را خواهند یافت؟
_ علت ایجاد این وضعیت اسف بار معیشتی را در چه می بینید؟ چگونه به عنوان یک مسئول با دانستن درصد جمعیتی زیر خط فقر شب ها به خواب می روید؟ جیب های خالی، بیکاری، دل زدگی از تحصیل، فساد وفحشا و و اعتیاد و چه و چه وچه!!! همه می دانیم این ها سندروم های بیماری تلخ فقر هستند. ایا باز هم اگر رئیس جمهور بشوید شاهد چاق شدن اقلیت پنج درصدی مگو خواهیم بود؟
_ می خواهم با شفافیت تمام بپرسم و بشنوم! از وضع فرهنگی مملکت در حال حاضر رضایت دارید؟ توقیف فله ای روزنامه ها، منزوی شدن و از بین رفتن کانون های نویسندگان، وضع درهم سینما، دشواری نفس های تاتر، و ... به عنوان یک رئیس جمهور پاسدار قانون اساسی، در برابر تعطیلی یک روزنامه و به زندان افتادن وبلاگ نویسان چه موضعی خواهید داشت؟ آیا شما هم معتقید باید با افکار طالبانی با دانشجویان برخورد کرد؟ کشیدن دیوار حایل بین زنان و مردان؟؟!
_ آیا با وجود دستگاه های انتصابی که در موازات دستگاه اجرایی دارای قدرت هستند موافقید؟ نظرتان در مورد حاکمیت دو گانه، حکم حکومتی، و نظارت استصوابی چیست؟ آیا در دوره شما باز هم شاهد رد لوایحی چون لایحه تبیین اختیارات رئیس جمهور، قانون مطبوعات، و رد صلاحیت های کور و ازین قبیل خواهیم بود؟ و اگر چنین شود چه واکنشی از خود نشان می دهید؟
_ سوال آخر اینکه در برابر رادیکالیسم و افراطی گری های متصدیان قدرت و وابستگانشان خواهید ایستاد؟ یا باز هم در دوران شما شاهد فعالیت های گروه فشار و ارعاب اصحاب قلم و اندیشه توسط اصحاب خشونت و نظریه پردازانشان خواهیم بود؟
اقای هاشمی! دلیل نگارش این نامه تنها قرار گرفتن در وضع دشوار کنونی ست. در شرایطی که احساس می کنم رکن اساسی انقلاب، یعنی جمهویت در معرض خطر انکار نشدنی فاشیسم و دیکتاتوری قرار گرفته است. شما که از یاران امام در انقلاب بوده اید و در جنگ فرمانده ی ستاد نبرد، حتما می دانید از دست رفتن جمهوریت، به معنی از دست رفتن تمام مبانی عقیدتی نهضت مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، انقلاب و جنگ تحمیلی خواهد بود.
در اخر از شما می خواهم از حافظه ی خود کمک بگیرید و به بحبوحه ی انقلاب بازگردید و شعار های ان زمان را به یاد آورید:
هیچ زندانی سیاسی وجود نخواهد داشت، رفاه بر زندگی مردم حاکم می شود، مردم حق ابراز عقیده و مشارکت در حکومت خواهند داشت، عدالت و آزادی تامین خواهد شد،
از خودتان بپرسید چقدر به آرمان های انقلاب و امام، امامی که از علاقه تان به ایشان با خبرم، نزدیک شده ایم و عمل کرده ایم.
به امید پیروزی و سربلندی ایران در سایه آزادی و آرامش!
تازه از شوک اومدم بیرون. خبر ها تلخ و باور نکردنی بود. همش از خودم می پرسیدم یعنی واقعا باختیم؟! واقعا فکر و عقیده ی ما این همه کم طرفدارداشت؟ تلخ شدم. سوالایی که از خودم می پرسیدم بدون هیچ جوابی موند. اما آروم که شدم شروع کردم به تحلیل. حالا به نظرم ما نباختیم. اگرم باختی بود در نتیجه بود. ما تجربه های بزرگی پیدا کردیم. تجربه ی کار گروهی، تجربه کار سیاسی، تجربه ی تحلیل، و از همه مهم تر تجربه ی شکست. به همه ی بچه های هم فکر و همراه و همدل تبریک می گم. ما تمام سعی خودمونو کردیم و جای هیچ افسوسی باقی نزاشتیم. رای ما به مراتب از رای دوم خرداد آگاهانه تر و دموکراتیک تر بود. به مراتب بیشتر براش برنامه ریزی شده بود. و به مراتب ارزش بیشتری داشت. همه ی ما ناراحتیم. همه ی ما با تمام وجود تلخی این شکست رو حس کردیم و حالا باید بریم فکر کنیم اگر اندیشه ی ما غالب نشد کجا اشتباه کردیم. ما با موج سرخوردگی اکثریتی روبرو بودیم که دادن رای رو خیانت می دونستن و می دونن.
عاقلانه اگر نگاه کنیم ما موفق بودیم. اینکه حالا بعد از 2 روز افرادی مثل محمود دولت آبادی و محمد علی سپانلو اعلام می کنن در انتخابات دور ذوم شرکت می کنن شاهد موفقیت ماست. و حالا باید برنامه ریزی کرد. من فکر می کنم اولین گام حقیر کردن شکست به چشم دوست و دشمنه. باید حقانیت جنبش آزادی اثبات بشه. و دومین گام ایجاد فرصت تنفس و برنامه ریزی.
متاسفانه دوستان اهل تحریم ما رو وارد بازی رنج آوری کردن. انتخاب بین بدتر و بدترین! به ایجاد فرصت برای تنفس فکر کنیم. و مهمتر به اصل جمهوریت فکر کنیم. جمهوریت در خطر رادیکالیسم قرار گرفته. در خطر لگدمال شدن زیر پای اقلیت فاشیست و دیکتاتور پرور که مدت ها بود در حاشیه بودن. اعلام وضعیت اضطراری می کنم!!!
آژیر قرمز!!! مقاله محمد قوچانی رو خوندم و احساس می کنم باید ائتلاف ملی تشکیل بشه. می دونم! از هاشمی متنفرم و می دونم خیلی از بچه های همراه همین حس و دارن. اما نباید روزنه ها رو کور کرد. اگه میخوایم فرصت بازسازی داشته باشیم باید از شر فاشیسم خلاص بشیم.
این پست صرفا برای تحلیل اجمالی وضعیته. پیشنهاداتی دارم که برای همه ی بچه ها عنوان می کنم.
همه خسته نباشین. جنبش آزادی خواهی زنده س و رسالت ما هنوز پا برجا. عاقل باشیم و وفادار به حقانیتمون
هرگز از مرگ نهراسیده ام
گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من_باری_ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
به نام آزادی، به نام خلق و به نام وطن
آره. خوب که فکر می کنم می بینم هیچ از مرگ نمی ترسم. از
تاریکی، از دیوارای بلند، از توده های سخت تنهایی. درسته که
قلبم کوچیکه و گنجشک ها رو دوست دارم اما از مردن نمی ترسم.
یه بچه کوچیک بودم وقتی امیر رفت تهران. تازه پشت لبم سبز شده بود که برام از حلقه های یار دبستانی و لذت حس کردن درد سنگی که به پیشونیش خورده بود، می گفت و من و از غرور و هیجان می برد تا آسمون. اون موقع ها نمی فهمیدم قتل زنجیره ای یعنی چی. چه جوری دکتر سامی از دوش حموم خودشو دار زد!
نمی تونستم بفهمم چرا مختاری و پوینده گم شدن و خبرشون به ما رسید. تیکه تیکه شدن پروانه وداریوش فروهر قابل لمس نبود برای یه من شانزده، هفده ساله.
من فقط از غرور و هیجان پر می شدم. حتی وقتی تو روزنامه ها عکس کوی سوخته و کاسه ی خالی چشم و یه پسر با یه پیرهن خونی می دیدم نمی دونستم چرا عزت شهید شد با شلیک هوایی! مادر سه شب نخوابید تا امیر با بازوبند سیاه و لباس چرک و ساک زهوار در رفته ش از راه رسید. مثل چریک های خسته و شکسته.
گفت یاد گرفته بطری ها رو بشکنه و از نرده های پنجره چماق درست کنه، از دیوار بره بالا، داد بزنه. منم دلم می خواست پیشش بودم. تو اون کیوسک تلفن وقتی گلوله های اشک آور از کنارش می گذشتن. تودایره های یا حسین. تو اشک های خشم. کاش بودم.
تصویر ذهنم از اون روزا این بود تصویر یه نوجوون شونزده ساله فکر می کنم بیشتر چیز هایی که نمی دونستم حالا می دونم. میدونم اون پسر با یپرهن خونی، حالا تو اوین داره از روزنه ها بیرون و دید می زنه. حالا خون داغ پروانه و داریوش رو تو رگهام حس میکنم. پدر بزرگم پنجه های سرخ و رو دیوار کودتا دید. نفس پدرم از دیدن جنازه ی مجاهدی که با جیپ تو شهر می گردوندن تنگ شد. برادر بزرگم با ترانه ی موشک بارون و ممد نبودی و کوی بزرگ شد. و حالا من اینجام. گذشته مو نه چال می کنم نه یادم میره. من دستای آلوده ی خونین و زیر دستکشای حریر می بینم.
همه ی ما ازین قصه ها پریم. از برادر، از پدر، از پدر بزرگ.
حالا می خوام روزنه ای باشم به دیوار فرزندان زندانی وطن،
پیامبر امید و آزادی. می خوام خورشید بشم به شب زاغه های وطن. می خوام گلسرخی باشم به مزار شهیدان وطن. کم نشو از من برادر، خواهر. بزار کنار تو باشم و ما بشم.
برای سیامک پورزند، هدی صابر، امیرانتظام، اکبر گنجی و...
برای آزادی و وطن
نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم
پی نوشت: نزارین این فرصت بسوزه. نزارین گذشته ی ما چراغ نشه به راه آینده ی بچه هامون.
پی نوشت: از رنجی که می بریم: