تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
۱)

از حفره ی میون دستام، خیره شدم

به شطی که از نگاه تو می گذره.

لحظه ی بلندی که یله میدم به رویات،

من، ناخدای بزرگترین کشتی بادبانی ام

که به کشف تو میاد،

جزیره ی باکره ی طلا!!!

از حفره ی میون دستام،

می بینم جاده ای از بین سینه های تو می گذره

جاده ی ابریشم!

همقدم کولی های جادو و طلوع داغ خورشید،

منم که میام به تجارت یشم و زمرد!

تو حفره ی میون دستام جای تو خالیه
و منی که توی عمقی از اندوه مه آلود گم میشم.

 

۲)

ترانه ی غمگین دیگری،

بر صندلی لهستانی کافه ای،

به دنیا آمد از همخوابگی انزوا و شراب!

پیرمردی در خیابان های صامت،

آکاردئون می زد!

فرشته ای میان کابل ها گیرکرد!

ترانه ی غمگین،

از سقوط فرشته ها می گوید

از نت های درهم آکاردئون جنگ جهانی!

در مسیر بازگشت،

به زنی که آنسوتر، قهوه اش را هم میزد فکر می کردم

به ترانه ها و آکاردئون ها و فرشته ها!!!

به رختخواب خالی ذهنم!

ترانه ی غمگین دیگری،

بر صندلی لهستانی کافه ای،

به دنیا آمد از همخوابگی انزوا و شراب

 

۳)

آبجو و من و یه شب شرجی تابستون!

 

ما با هم رفیق شدیم.

اینکه می گم ما یعنی: آبجو و من و یه شب شرجی تابستون!

خوشیم.

نه اینکه مجبور یاشیم تحمل کنیم هم و !

گرمیم و تلخ و خیس عرق!!!

خیلی ها رو دیدم که به خاطر کمتر از این چیزا هم با هم رفیق شدن.

زن؟؟!

شوخی می کنی.

از زن خوشمون نمیاد

هیچ کدومو یادم نیست، که بعد از رختخواب بازم خواسته باشم!

گرم نیست، تلخ؟ نه!

خیس عرق هم نیست، حتی بعد از رختخواب

با کمتر ازین چیزا هم نمیشه باهاشون رفیق شد!

 

پی نوشت: موقع گفتن آبجو و من و یه شب شرجی تابستون واقعا حالم روال نبود.

بعد از دیدن چند باره ی راننده تاکسی اسکورسیزی بود و خوندن هزارباره ی

موسیقی آب گرم بوکوفسکی، همه ی زخم های مگوی من سر باز کرده بود.

خلاصه کسی دلگیر نشه!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 11:59  توسط امیر احمد  |