ی خوش زن
فیلم ده عباس کیارستمی رو دیدم. راستش خیلی خوشم نیومد. نه به خاطر زنانه گی بی اغراق و بی تعصبش. خیلی ارتباط برقرار نکردم( خب من یه ذره مردم آخه). اپیزودیک کیارستمی پر بود از جمله های روزمره که شاید هر روز بشنویم. حرفایی که یادمون نمی مونه:« هر چی وابستگی کمتر، زندگی بهتر» ،
« رفت که رفت، تو هنوز داری گریه می کنی» ، « به خاطر بنزین نبود که دیر اومدی، کار داشتی مامان» ...
زن! دنیای عجیبی که ازش تو کتابا نوشتن و فیلم ساختن اما هنوز خیلی از تیکه های این پازل گمه. راستش همیشه دلم می خواست بنویسم و دیدن این فیلم بیشتر هولم داد. زن فیلم از شوهرش جدا شده چون فکر می کرد کارای مهم تری داره. شستن ظرف و پختن غذا و رفتن و روبیدن و یه کارگرم میتونه انجام بده اما یه کارگر نمیتونه عکس بگیره یا نقاشی کنه. و چون بین زندگی زناشویی و علایقش، خودشو انتخاب میکنه متهم به خودخواهی میشه. دوباره ازدواج کرده چون فکر میکنه شوهر جدیدش یه دوست خوبه نه مالک الرقاب احساسات و امیال و افکار و جسمش!!! اما بی تعرف به نظرم نیومد حتی این دوست خوب رو دوست داره. جایی هم اعتراف میکنه گاهی ازینکه راه خودشو انتخاب کرده احساس گناه می کنه. من از اپیزودی خوشم اومد که زن با یه روسپی حرف میزنه و حتی از طرف این همجنس هم متهم میشه:« شما آویزون شوهراتونین. بدبختین! شما عمده فروشین و ما خرده فروش» تلخه نه؟! قضاوت با تنهایی و احساس شما! « ده» زنانه س، اما تو ذوق نمیزنه. با این همه دیدنش و برای آقایون تنها توصیه نمیکنم!
خو می کنم به تنهایی خود
و در انتهای خیابانی سرشار از عطر تو
به خانه ام میرسم.
ازپله ها که میروم بالا،
روح روشن زندگی، لبخند میزند بر قاب شیشه ای در.
همسایه طبقه اول، بوی نارنج و سیر و قرمه سبزی میدهد.
شادمانه ی کودکی،
از ذهن روزنه های طبقه ی دوم جاریست.
و در طبقه ی تو باران می بارد و موسیقی کلاسیک،
دست در گردن من، والس میرقصد.
گرمای تو، پر از بوی خوش زن،
از دیوارهای صورتی سرازیر می شود به سینه ام
دستگیره ها از دستان سفید تو می گویند و چقدر سرم درد می کند!
سوئیت من اما،
با تراسی از ته سیگار و ،
رختخوابی مچاله از بی خوابی،
مهجور نارنج و موسیقی ست و خو کرده به تنهایی.
بی هوای تو،
هوای خوش زن!