با گوسفندانت به سبزی خاک موعود می روی
میان رهایی رمه ها و آوای شبانان
از جاده ی دم سگ و هی های خروس و مقرب خوانی رسولان منجی.
چه آبی رامی و چه سرخ برهنه ای:
مسیح مادر! کوزه آب و بره ی باکره،
پرتره ای از زنی در مه، در قاب هزاران سال.
با صلیبت به قریه ی ممنوعه می روی
تنورلب پر نان می کنی و کاسه دست پر شیر.
در آغوش تاکستان های مخمور،
شفیره های انزوا، شاهدان گنگ اعجازند
گشایش، روزنه ایست در دست تو
خورشید تکمه ایست دوخته بر پیراهنت
سپیده دمان حاصلخیز، از سینه ات جاری.
چه گل ها می رویانی و گندمزاران!
میان رهایی رمه ها و آوای شبانان.
چه سفید بی نهایتی و چه سبز سیری!
پرتره ای از زنی در مه، در قاب هزاران سال.
مسیح مادر! کوزه ی آب و بره ی باکره.
پی نوشت: در نهایت امتنان و فروتنی، تقدیم می کنم به رفیق و پناهم، مسیح مادرم: آزاده
شعرم کامل نیست. کلمه کم آوردم. اصلا چه تصویری از آزاده کامله؟ زمان نمی تونه اندازه ی توصیف آزاده کلمه بزاد...
|