نوشتنم نمیاد. می خوام اراجیف بگم! حال شبایی رو دارم که نمی خوابم تا فردا رو نبینم!
لعنت! چه وسوسه ی غریبی داره رفتن و گم شدن. چه روزای بی انتهایی میرسه و من
خسته تر از همیشه، به کشیدن تنه ی لشم فکر می کنم. تو پست قبلی از تنهایی نوشتم و شاخ درآوردم وقتی خوندم نوشتین دارم جلب توجه می کنم یا بهتره حرف نزنم، چون این حرفا رو کسی نمیزنه. یاد هدایت افتادم و بوف کورش که می گفت در زندگی زخم هایی ست ...
شاید بهتره منم قصه مو برای سایه م تعریف کنم. دلم برای پرسه های ناتموم و بو کشیدن عطر زنونه ی سینما تنگه! خالی ام حضرات پند و اندرز! خالی تر از اون که محتاج ترحم باشم. هرچی که می گذره، بیشتر از فاصله ای که بین ما ست با خبر میشم. ورطه ی هولناک بین ما! شاید وقتشه امیراحمد بره و آقای خاکستری بیاد!!!