تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

نوشتنم نمیاد. می خوام اراجیف بگم! حال شبایی رو دارم که نمی خوابم  تا فردا رو نبینم!

لعنت! چه وسوسه ی غریبی داره رفتن و گم شدن. چه روزای بی انتهایی میرسه و من

 خسته تر از همیشه، به کشیدن تنه ی لشم فکر می کنم. تو پست قبلی از تنهایی نوشتم و شاخ درآوردم وقتی خوندم نوشتین دارم جلب توجه می کنم یا بهتره حرف نزنم، چون این حرفا رو کسی نمیزنه. یاد هدایت افتادم و بوف کورش که می گفت در زندگی زخم هایی ست ...

شاید بهتره منم قصه مو برای سایه م تعریف کنم. دلم برای پرسه های ناتموم و بو کشیدن عطر زنونه ی سینما تنگه! خالی ام حضرات پند و اندرز! خالی تر از اون که محتاج ترحم باشم. هرچی که می گذره، بیشتر از فاصله ای که بین ما ست با خبر میشم. ورطه ی هولناک بین ما! شاید وقتشه امیراحمد بره و آقای خاکستری بیاد!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 18:19  توسط امیر احمد  |