تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

با قهوه ی سیاه و بوسه ای که  می دهی

برف نیمه شب می بارد و باد!

به خوشبختی کاج می رود.

آنجا که کلاغ،

به وجدی ناموزون،

ترانه ی « زمستان زیباست» را می خواند.

و من با فانوسی فرتوت،

در امتداد انگشتان تو،

راهی ام به مدار حرارت!

هرگز سردم نخواهد شد،

در شبی چون این!

حقیقت اما اخته و بزک کرده،

شرمگاهش را می فشارد به دهان دودکش ها

و در بافه ای از انتزاع سفید

گم می شود!

با قهوه ی سیاه و بوسه ای که می دهی

جهان آرام می گیرد و من!

از جاده های منزوی

در نیمه شبی زمستانی،

به فراموشی رنج هایم میروم.

هرگز سردم نخواهد شد،

در شبی چون این!

 

پی نوشت: همه ی ما روز ها و شب هایی داشتیم که هیچ وقت ندیدیم! اما به اندازه ی سال ها باهاشون زندگی کردیم. رویای قهوه و بوسه مستدام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:12  توسط امیر احمد  |