با قهوه ی سیاه و بوسه ای که می دهی
برف نیمه شب می بارد و باد!
به خوشبختی کاج می رود.
آنجا که کلاغ،
به وجدی ناموزون،
ترانه ی « زمستان زیباست» را می خواند.
و من با فانوسی فرتوت،
در امتداد انگشتان تو،
راهی ام به مدار حرارت!
هرگز سردم نخواهد شد،
در شبی چون این!
حقیقت اما اخته و بزک کرده،
شرمگاهش را می فشارد به دهان دودکش ها
و در بافه ای از انتزاع سفید
گم می شود!
با قهوه ی سیاه و بوسه ای که می دهی
جهان آرام می گیرد و من!
از جاده های منزوی
در نیمه شبی زمستانی،
به فراموشی رنج هایم میروم.
هرگز سردم نخواهد شد،
در شبی چون این!
پی نوشت: همه ی ما روز ها و شب هایی داشتیم که هیچ وقت ندیدیم! اما به اندازه ی سال ها باهاشون زندگی کردیم. رویای قهوه و بوسه مستدام!