دریغا که بار دگر شام شد،
سراپای گیتی سیه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
ولیکن در آن گوشه در پای کاج،
چکیده ست بر خاک سه قطره خون!!!
صادق هدایت
چی باید راجع به هدایت گفت. پدر داستان نویسی مدرن ایران؟ بوف کور؟ یه آدم میون باقی آدما، با همون ترس و وسواس ها وسوسه ها؟ هدایت شاید فانوسی بود که روح مخاطبش و به تاریک ترین گوشه های زندگی می برد. جایی که هست و هیچ کدوم از ما، هیچ وقت نمی گیم اونجا بودیم! انتزاع و سیاله ها و تعلیق نوشته های هدایت بدون هیچ تردیدی نو، حیرت آور و گمراه کننده س. سبک غیر قابل تقلیدش اگرچه زبان مرسومی داره اما با رسوم بدیع و متفاوت. هدایت در توصیف شخصیت های داستانش از قالب های انتزاعی استفاده میکنه که هر لحظه به شکلی در میان. طوری که در بعضی از داستان ها، تفکیک شخصیت ها مشکل میشه. « سه قطره خون» ، داستان عجیب و مرموز هدایت که که با همین روش نوشت و فقط با کلید های خاص هدایت باز میشه. کلید هایی که در نوشته هاش وجود داره و اگه مانوس باشین، راه رسیدن به دنیای موهوم هدایت رو نشون میدن:
« همه ی اینها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته،همیشه با آن دماغ بزرگ و چشمهای کوچک به شکل وافوری ها، ته باغ، زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه می کند. هرکه اورا ببیند می گوید چه آدم بی ازار بیچاره ای که گیر یک مشت دیوانه افتاده. اما من اورا میشناسم. من می دانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلوی پنخره اش آویزان است، قفس خالی ست. چون گربه قناریش را گرفت! ولی او قفس رانگه داشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و آنها را بکشد»
هدایت نویسنده ی رنج بود. عجیب اینکه نه زمان حیاتش درک شد نه بعد از اون. هدایت برای من، مثل یه خواب می مونه. مثل یه کشف. با این همه، همیشه با ترس و اضطراب می رم سراغش. ترس ازین که میون تمثیل و اشاره هاش خودمو ببینم که تنها موندم و یه انتخاب بیشتر ندارم. رفتن تا ته داستان! تا پرسه های داود گوژپشت،
تا صورتک منوچهر شه اندوه، تا زن اثیری بوف کور. منم عاشق زن اثیری شدم! زنی که تو واقعیت تنها تن سردش برام موند. سه قطره خون و بارها خوندم و هر بار احساس کردم باید بازم خوند. باید بازم خوند.
به یک جمجمه
پدرت چون گربه ی بالغی
می نالید
و مادرت در اندیشه ی درد لذتناک پایان بود
که از رهگذر خویش
قنداقه ی خالی تورا
می بایست
تا از دلقکی حقیر بینبارد،
و ای بسا به رویای مادرانه ی منگوله ئی
که بر قبه ی شبکلاه تو می خواست دوخت!
باری_
و حرکت گاهواره
از اندام نالان پدرت آغاز شد
***
گورستان پیر
گرسنه بود،
و درختان پیر کودی می جستند!
ماجرا همه این ست
آری!
ورنه، نوسان مردان و گاهواره ها
به جز بهانه یی نیست.
***
اکنون جمجمه ات
عریان
بر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصل
فیلسوفانه
لبخندی می زند.
به حماقتی خنده می زند که تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادی :
به زیستن !
با غلی بر پای
قلاده ای بر گردن.
***
زمین
مرا و تورا و اجداد ما را به بازی گرفته است.
و اکنون
به انتظار آن که جاز شلخته ی اسرافیل آغاز شود
هیچ به از نیشخند زدن نیست.
پی نوشت: شعر از شاملو و از آیدا در آینه انتخاب شد. نمی دونم چرا ولی بدجوری حالم خرابه!