زمان در من خواهد مرد و ...
لباس فردایی را پوشیده ام
برای رفتن به جشنی که دیروز بوده
هنوز کله ام منگ ست
نشانی در کار نیست
این طور است؟
یک نفر باید حقیقت را پنهان کرده باشد
از خود و از دیگران
اگر فرداست
پس شراب ها و رنگ مطربها، از کجا
هنوز در سرم طنین دارد؟
اما فردا نوشته بود، یقین دارم
گذشته باشد اگر فردا
نمی شود دیگر کاری کرد
من که از جایم تکان نمی خورم اصلا.
با این لباس و دنگ و فنگ
و آن همه مهمان از ده هزار سال پیش.
باید ساعتی برای این دیوار بخرم
جشنی در انتظار من اس
که مرا در این ازدحام پیدا نمی کند.
این را به ما نگفته بودند
اگرچه حس می کردیم
با یقین داشتن بدان، حتما اتفاق نمی افتد.
سرم منگ است
از رنگ تاجرانه ی مطرب ها و نشئه ی شراب
مجلسیان گوش می دهند به تک تیر های دور دست
این مجلسی ست که فردا اتفاق می افتد
اما چون گذشته ای آن را نوشته ای و فرصت باز می گذرد
از تپه های نزدیکتر صدا ها واضحتر می آید
فرق کرده این بار
سمت و سوی آتشبار
پی نوشت: شعر و از دکتر جواد مجابی و از دفتر نام ها و الفبا انتخاب کردم. خواهش می کنم یه بار دیگه تا آخر بخونین
پی نوشت ۲: روزها می گذرن و حس می کنم پیر شدم! آرزوی نو، عطش نو. دلم برای زندگی تنگه