تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

بر دهلیز اعماق،

سبز ماوراء

می خزد

به جستجو و تراوش.

کرم شبتاب کوچکی،

که قلبش را به هدیه می سپارد

به زندان خاکی زمین،

سبزنای معجزتی ست

بر سیاهچال های هزار هزاران سال!

و خوشبختی

تپش های قلب کودکی ست

 بر تن بادبادکی

که به آزادی آسمان می پرد!

خوشبختی

کرم کوچکی ست

که هوای آزاد را می کشاند

به سلول های رویش.

شگفت خداوندگارا

هنوز تکه ای زندگی باقی ست

اینجا،

بر دهلیز اعماق!

واحه یی میان بوسه و اندوه

از رکود

از حجمی ناپیدا

 که اگر نگشایی اش

هیچ زنده نبوده یی

چون کرم شبتاب

چون گنجشکان در قریه ی بهشت.

رهایی و آب،  بر تو

پیامبر معجزت

با بوسه ای از سبز ماورا بر لب!

 

پی نوشت: تلخم! مثل همیشه که نمی بینم! من خودمو نمی بینم و کلمه ها ترکم کردن. زندگی اما با همه ی وسوسه هاش اینجاست و انتخاب دیگه ای نیست. پس پیش به سوی فتح و کشف و معجزه!

پی نوشت2: فصل تاریخ ایران جاوید. بهمن بهار! ایمان بی رسوخ مردا و زناش یادگار. ما دوباره پا میشیم؟

سرختر از بابک؟

پی نوشت3: آقای خاکستری اینجاس، کنار من! در گوشم پچ پچ می کنه که وقتشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 18:1  توسط امیر احمد  |