بار ها اندیشیده ام
مر گ را
در روشنای مبهوت طلوع
که تیغ می ساید کند،
به رگ های تنم!
بار ها مرده ام
بی هراس و رام:
حلزونی که از لزج کمرگاهش
منقار کلاغ می گذرد!
میراث خواران،
خود پیش از این
به رستاخیز موهوم منجیان باکره شتافته اند!
اینک انسان!
اینک مرگ!
آنگاه که صور اسرافیل دمیدن گیرد...
بار ها اندیشیده ام مرگ را
یله و رها
چون موسیقی آب.
چون خنیای باد،
در گندمزاران.
من به آواز ایستاده ام مرگ را
در معبری از ابریشم و استجابت.
قابله گان یک چشم
نوزادی از مرا
به آسمان ها می رسانند
اینک انسان
اینک مرگ!
پی نوشت: تو رویاهام می بینم کسی که ردای بلند سفید داره دستمو گرفته و با خودش می بره و بلند بلند برام عهد عتیق می خونه! وقتی بر می گردم طول می کشه تا عادت کنم به بودن.
پی نوشت2: آزاده آزاده آزاده ... ، وقتی آزاده پیشم نیست زمان نمی گذره. وقتی نیس خونه تنهاست. آزاده ...
پی نوشت3: یاد شکار موزماهی افتادم. جی دی سالنجر و تابلویی از روح یه آدم که بیشتر از چیزی که باید تلطیف شد!