باباجی،
کنار بطری خالی و کاسه ی انار
رازی را سر می کشد پنهانی.
باباجی، تنها!
با ابروان دیرسالی و گونه های سرخ
بوی تند الکل،
طفلی را می خواباند:
-: احمدک لالا ... احمدک لالا ...
باباجی یعنی پدر!
شعر بخوان به آرامش من
هنوز همان کودک شب هراسیده ام.
باباجی و فانوس!
باباجی و قطاری که نیمه شب زمستان
به یاد آوری خاطرات مگو می رود:
سال های بوسه و تشویش و مارکس!
افسوس ازین شقیقه های سپید!
باباجی یعنی پدر
ملودی آکاردئون و سازدهنی
می شنوی؟!
این آوای توست به حنجره ی من
احمدک شعر می بافد
بهار می شخمد
بزرگ شده ست
احمدک، عاشقانه می داند چون تو!
وارث نگاه سالیان سپری شده .
باباجی،
دستانش نان ونمک
سرودش
شکل لبان من!
چشمانش
زلال شستشوی باران
باباجی و عینک بزرگ،
به پچ پچه خوانی صد سال تنهایی.
کازابلانکا
کابوی نیمه شب
شکوه علفزار!
باباجی یعنی پدر
پی نوشت: برگشتم به این امید که رویاهامو تازه کنم. عید همه مبارک
پی نوشت2: باباجی، برای پدرم. وقتی بهش فکر می کنم با شورولت نقره ای قراضه ش می رسه و می خنده.
عید امسال مال پدرم. باشه که دوباره از نو بخنده.
پی نوشت3: به خودم قول دادم عاشق بشم. زنده باد شب قهوه و بیدارخوابی!
پی نوشت۴: ممنونم از همه تون که این مدت یار بودین.