حتما دارین!!! صفحه هایی از خاطره که جایی خیلی نزدیک فراموش شدن. فراموش که نه اما زیر غبار ذهن گم شدن. خیلی اتفاقی به دفتری برخوردم که هر چند روز یه بار از اتفاقات روزمره می نوشتم. دفتری که حتی یادم نبود که هست! بیشتر اتفاقا مربوط به سالای درس و مدرسه و کنکور. احساسی که بعد از خوندش دارم ملغمه ای از خوشی و تعجب و حتی شرمه. حالا بخ وضوح می بینم که وقتی 18 سالم بود چقدر بکر بودم و ناپخته. چقدر رویایی و آرمان گرا. تصمیم گرفتم چند تا تیکه از نوشته هامو دوباره بنویسم. آرزوهایی که دیگه ندارم. خوابایی که دیگه نمی بینم. آدمایی که دیگه بهشون فکر نمی کنم.
21/7/81
اوضاع همون جوریه، مثل آخرین دفعه که نوشتم. چرا اینجوری ام؟! نمی دونم. دیروز حامد رفت تهران. نبودنش خیلی سخته اما چاره ای نیس...
9/8/81
افتضاح! چشم بهم زدم و مهر گذشت و فردا هم 10 آبان. یعنی هیچی به هیچی. من درس نمی خونم!
19/8/81
کاغذ کاهی تموم شده... یه نامه دارم که باید برای سوده بفرستم. زندگی داره جالب میشه...
.../.../...
چقدر احتیاج دارم که تو کنارم باشی. چه جوری از تو بگم و غمی که ته سینه ام چنگ می خوره رو نبینم. کمکم کن... بهت احتیاج دارم
4/11/81
تموم صفحه های این دفتر پر شده از دروغایی که به خودم و دیگران گفتم و شنیدم. این صفحه صادقانه ترین صفحه ی عمرمه. خستم، جنس واژه هان داد میزنن که خستم...
...
2/1/83
من امیراحمدم، همون خر همیشه!
آره! عشقایی که دیگه ندارین. حرفایی که شنیدین و فراموش کردین. زخمایی که جاشون پاک شده. یه دفتر پر خاطره ی فراموش. کاغذای اعتراف و انکار.