فاحشه ی من،
میوه ی دهان تو
خرمالوی گس!
به بوسه ام بدرقه کن
از این نیمه شب تنک
تا پرسه های ودکا و رمانس.
فاحشه ی من،
لبخند که می زنی
شاه نشین های زمین را می سرایی
از واژه های کندر و لیمو
ترشح حلزون
ترنم وزغ
تبلور خنجر
میان کتف.
قدیسه ی فسق!
آبنوس معلق،
موی تو
میان بستری به بزرگی تمام مردان زمین.
دوشیزگان،
حرامزاده گانشان را،
به حاصلخیزی پستان تو،
می سپارند:
خداوند
رستگار بسازد دایه را
آنسوی ترانه های عهد عتیق!
فاحشه ی من،
لحظه ای ست میان نگاه تو
از گوزن و شانه به سر
پر از رهایی و رنگ
که به تماشایم می نشانی.
میوه ی دهان تو
خرمالوی گس
فاحشه ی من!
این یه تیکه از شعر فاحشه ی من بود. شعری که خیلی وقته دنیا اومده و من و یاد روزایی
از زندگی میندازه که خوش بود و پر از حرفا و خاطره های مگو. روزایی که مرد شدم!
احمق و احمق تر
به خودم قول داده بودم دیگه مطلب خارج از شعر و درد دل ننویسم اما نشد. نمیشه! انقدر این روزا اتفاقای جالب می افته که ننوشتن و بی اعتنایی فحشه! گزیده اخبار اینه:
ماهواره جمع میشه، گشت ارشادی نیروی انتظامی با چشای پاک به سر و سینه و باسن مردم نیگا می کنن و اگه خوششون اومد امر به معروف می کنن! تی شرت و مانتو از پشت ویترین جمع میشه. جریمه، زندان، آخ فساد، وا اسلاما، وا مچ پا رو ...
در ضمن یه تیکه جالب تر: خانم ها میرن ورزشگاه!!! اما نمیشه که! چون حضرت آقا دوباره خوابشو دیده که مم تقی، نکنه بزاری بشه ها. یعنی چی که زنایی که شوهر ندارن با پدر و برادرشون برن استادیوم بین اون همه مرد نره خر! دهه ااااااااا !
آی ایران، آی ایییییییییییییران. این همه زار زدیم، گریه کردیم ، التماس کردیم که آقایون و خانومای اهل تحریم، این چاله ای که دارین می کنین اول خودمون می افتیم توش. گفتیم آقای رئیس دانا، نگفتیم؟ حالا امروز به این نتیجه رسیدم که اینجا هیچ چیزی برای خواستن و دوست داشتن و مبارزه کردن وجود نداره. منم رفتم قاطی پروژه ی هجرت. نماینده مجلس باحرارت تمام میگه هر کی نمیتونه کنار بیاد بزاره بره. وطن آدمیزاد همون جایی که آدم احساس آرامش کنه. آرامش. آرامش یعنی خودت تصمیم بگیری چی بپوشی، چی بخونی، چی ببینی، چه جوری زندگی کنی...
این همه گفتیم آمریکایی ها لولو خرخره ی جمهوری اسلامی و تو خاورمیانه لازم دارن. نماد بنیادگرایی و تحجر خاورمیانه، نه بهش حمله میشه نه دولتش عوض میشه. نه سر یه سوزن پیشرفت می کنه. گفتیم یا نگفتیم آقای معروفی؟ خانم عبادی؟ گفتیم. قضیه ی تحریم قصه ی آن کس که نداند و نداند که نداند بود. البته که نمیشه از مردم توقع اندیشه و تحلیل داشت. آدمی که صبح خروس خوون میره سرکار و بوق سگ میاد خونه تا خانواده ش و تامین کنه دموکراسی واسه چیشه؟ اصلا مگه ایران مشکل دیگه ای هم داره؟ مسئله ای که به صورت متریک بالاتر از ناف قرار بگیره؟ زندگی پلیسی مبارک ما. از همه قشنگ تر آدمایی که رادیو آمریکا گوش میدن و منتظرن شوالیه آزادی، عمو جرجی، از کاخ سفید راه بیافته و با نیت خیر یه مشت موخود نحیف و از چنگال اهریمن نجات بده! آب زرشک!!!
یه نگاهی به درصد فقر و فساد و فحشا و رکود اقتصادی و جمود سیاسی بندازیم. خداحافظ ایران. هرجا که باشم ملیتم رو فراموش نمی کنم اما اینجا موندن، مثل اینه که بری بشینی تو کویر لوت و منتظر بشی بارون بیاد تا چنار سبز بشه