تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

من می آیم به تهران!!! میام پیش آزا و امیرحسین.  دوباره تنهایی بکر اتوبوس و مرغ خیال من که میره تا ته بودن و سرودن.  دوباره تنهایی! چقدر مانوس. میام تهران! دلم برای برادرم تنگ شده. برای سیب سرخ پیشونی اش و خنده های بزرگش. برادر من، بزرگمهر! برادر من، مهراوه! وقتی دلم براش تنگ میشه یاد روزی می افتم که همه با هم اومدیم تهران و تو یه سوئیت فکستنی گوله شدیم. یاد روزی که برگشتیم اما نه همه با هم. بی برادر بزرگتر! که موند تا درس بخونه. تا عاشق بشه. تا یار دبستانی بشه. تا چرک و خسته با یه بازوبند مشکی برگرده. بزرگ بشه، بزرگمهر! من گریه کردم، آزاده هم. مامان بغضشو آواز خوند، بابا رانندگی کرد که کسی نفهمه سینه ی تنگش و. برادر...

من می آیم به تهران!!! تهران شب از تو دور است... نمایشگاهی که 2 ساله ، نمیدونم شایدم بیشتره که نیومدم.  کتاب! راستش خستمه و نمایشگاه بهونه ی خوبی که فرار کنم. فرار از سازی که ناسور، آدمایی که آشنا نیستن اما سلام ات میدن، فرار از بلور خیالات 23 سالگی!

من می آیم به تهران!!! آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود... آره! وقتی شب از نیمه گذشته و من بیدار که فردا نیاد، شاید از دیگران نیس. تنهایی مقدر!

 

پی نوشت: برادرم، بزرگمهر... اسم یه شعره که داره دنیا میاد. اما دلم نمی خواد به حرف قابله گوش بدم که زور بزن! درد مطبوع!

پی نوشت: من آپم!!!

پی نوشت: گور بابات آزادی!!! رامین جهانبگلو رو کسی ندیده؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:9  توسط امیر احمد  |