تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

 

سوار بر اسب سیاه،

به ایمای باد می تازم

از تصور مرزنگوش و آسیاب بادی،

تا میعادگاه جنبش های زمین را

از نبردی ناگزیر

آتش بگیرانم.

جایی در همین نزدیکی،

سپیده دمان مرا

خنیای دایه گان رنگ،

به رج بافه های فردا

خواهد نشاند.

نبرد من!

 

 

امیراحمد می رزمد! نه اینکه راه دیگه ای نبود. اما حالا وقتشه که سینه سپر کنم که میشه نترسید و منتظر معجزه نبود. معجزه منم! نمیدونم چه جوری باید ازش گفت اما فکر می کنم چیزی که همیشه کم بود و دارم ذره ذره حس می کنم. ایمان! من به نبردم مومنم. به فردایی که مال منه. تراویس عزیز! بزار رک بهت بگم. من بازنده ی مادرزاد نیستم! هیچ کس نیست. زنده باد نبرد من!

 

پی نوشت: نمیدونم میای اینجا یا نه؟! اما می نویسم تا صادقانه ترین اعتراف زندگی من باشه. چرا برام مهمی؟! چرا تو؟ چون تویی که صدام می کنی. هرچی دور، اما کشف این یقین عجیب سخت نبود. تو بودی ایمان و اعتماد و امید و برگردوندی. این تو بودی که هرشب با من خوابیدی و هر روز راه تولد و نشون دادی. دلتنگی معنی شد. خوشحالی، اضطراب، حرارت. من خیال نبافتم. من راجع به تو خیال نبافتم. درست برعکس همیشه هیچ تقلایی نکردم. هیچ تقلبی!!! من برای آینده می جنگم. ثابت می کنم شخصیت کار کردن و جا نزدن و دارم. من به صدای قلبم گوش کردم و اعتماد کردم که وقتشه. نبرد من!

پی نوشت2: نمیدونم چه قضاوت هایی تو راهه. حقیقت اینه که مشهوده.

آره!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 2:18  توسط امیر احمد  |