تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

 

این ردپای راحله، نامزاد ابوالعتاب یمنی ست

که کشته اش را از شام به یمن آورده اند.

راحله تنهاست درین بادیه

باید او را راهی بیاموزم از حیرت عشق

یا رویایی که تنها زنان کسری

به طاقی تابستان ...!

کاروان ها رفته اند

دع الدنیا ... راحله!

ابوالعتاب منم که کشته ام را از بالین تو

به بادیه خواهند برد

تا پرندگانم ازین دل خون گرفته بنوشند،

نوشیده اند از ازل

ور نه بلبل کی این همه عاشقانه می خواند؟!

 

پی نوشت: دع الدنیا! من هنوز هم باورم نمیشه تن سفیدی که بوی کافور و آب می داد تن تو بود. چه صبور و ساده! دلتنگم خان دایی، دلتنگ!

پی نوشت: گیج شدم و بی قرار دنبال نجات می گردم. شاید سفر! امیر و آزای عزیز، احساس می کنم باید یه مدتی دور شم و به خیلی چیزا فکر کنم.

پی نوشت: ترحم تو رو نمی خوام. حالم از خودم به هم خورد!!!

پی نوشت: شعر از ابونواس اهوازی و ترجمه ی سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:24  توسط امیر احمد  |