از چشم سنگ،
بال های آبیت پیدا بود
که کهکشانی یگانه را
می پوشیدی
به ساعت گرگ و میش!
و دهانت
تنگ تلفظ بوسه های باد،
و پیشانیت
اطلس دفینه های مکاشفان.
و دستی که از گلدان روئیده است
به سپید و سرخ،
دست راست اسطوره ست...
قطب ستاره
به ایماژ طلوع،
از قلب مجمع الکواکب روشنا
به رنگ پریدگی!
شبی که به حفره های آسمان می گریزد.
و تویی که کهکشانی یگانه را
می پوشی
به ساعت گرگ و میش...
مرگ مرا
بر بال های تابستان نوشته اند
برهنه و سنگ،
و با تلخی یخی که در دهان می غلتاندم!
پس از شبی که خواهد آمد...
پی نوشت: من به سفر می روم!!! اما سربلندم و مغرور از حسی که لبریزم می کنه.
نه حسرتی و نه شرمی، که من نباختم. این شعر نه سوگواری و نه پایان. روزی از نو زائیده می شوم ... ژان کریستف یادته؟!
پی نوشت: صدام کردی صدام کردی نگو نه/ اگرچه خسته و خاموش بودی/ تو بودی و صدای تو صدام زد/ اگرچه دور وظلمت پوش بودی ... هی تکرار میشه. تکرار ... تکرار ... رو تخت من دراز بکش و گوش کن که تکرار میشه!