تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

از چشم سنگ،

بال های آبیت پیدا بود

که کهکشانی یگانه را

می پوشیدی

به ساعت گرگ و میش!

و دهانت

تنگ تلفظ بوسه های باد،

و پیشانیت

اطلس دفینه های مکاشفان.

و دستی که از گلدان روئیده است

به سپید و سرخ،

دست راست اسطوره ست...

 

قطب ستاره

به ایماژ طلوع،

از قلب مجمع الکواکب روشنا

به رنگ پریدگی!

شبی که به حفره های آسمان می گریزد.

و تویی که کهکشانی یگانه را

می پوشی

به ساعت گرگ و میش...

 

مرگ مرا

بر بال های تابستان نوشته اند

برهنه و سنگ،

و با تلخی یخی که در دهان می غلتاندم!

پس از شبی که خواهد آمد...

 

 

پی نوشت: من به سفر می روم!!! اما سربلندم و مغرور از حسی که لبریزم می کنه.

نه حسرتی و نه شرمی، که من نباختم. این شعر نه سوگواری و نه پایان. روزی از نو زائیده می شوم ... ژان کریستف یادته؟!

پی نوشت: صدام کردی صدام کردی نگو نه/ اگرچه خسته و خاموش بودی/ تو بودی و صدای تو صدام زد/ اگرچه دور وظلمت پوش بودی ... هی تکرار میشه. تکرار ... تکرار ... رو تخت من دراز بکش و گوش کن که تکرار میشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:3  توسط امیر احمد  |