تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

حالا می فهمم اندوه یعنی چی. با تمام سلول های تنم درکش می کنم. نمیدونم چرا مدتهاست که خبر خوبی نشنیدم. و این به کل احمقانه به نظر میاد چون مطلقا اعتقادی به قضا و قدر ندارم. فقط فلسفه هایی را قبول می کنم که قوه ی ادراکم از پسشون بر بیاد. ایمان مقدر! من ندارمش. تنها چیزی که درکش می کنم اندوهی که از سر و روی من و آدمایی که باهاشون بزرگ شدم بالا میره.  ایمان من خودمم. هر چند حالا هم مثل همیشه شکسته و بسته م. اما چشام بازه تا نزدیکای سپیده که روزنه ای باز کنم، خودم و همه کسایی که اهل من هستن و پرت کنم به هوای تازه. به امیدی که فریب نباشه. نمی فهمم چرا از خدا هر چی که خواستم برعکسش شد. خدایی که محترمانه گذاشتم پشت در. خدای من خودمم ازین به بعد. با تمام زخم هام، غصه هام، دروغام، با عشقی که داشتم و به طرز احمقانه ای هنوز دارم، با دستایی که باورشون نکردم. من، خدا! دیگه هیچ وقت بابت چبزایی که می خوام سراغ تو رو نمی گیرم. براشون می جنگم.

احمقانه منتظر معجزه ای باشم به اسم خدا که واسه بیچاره تر از منم کاری از دستش بر نمیاد. واسه بچه های فلسطین، واسه اسکلت های سومالی، واسه فقر حلبی های هند. اونا واجب ترن یا خدا. خیلی واجب تر. حالا می فهمم اندوه یعنی چی. منم! اندوه ... اندوه ناب. آره میشه باخت و برنده بود. چه سربلندم از اندوهم و عشقی که هنوزم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:11  توسط امیر احمد  |