آری ،
تو را در خواب می بینم
که از پندار گوی بلور
به روشنای
سپیده دمان می جهی
روز را سر می کشی.
و خورشیدی که از پستان های تو بیرون می زند
سی ام مرداد است
به ساعت شرق بهشت ...!
گرمسیر،
تنها ست
میان دست های بسیار آزادی
که تو را
در خواب
می بینم
سرگرم بوسه های
رنگ
سرخ در سرخ
سبز در سبز
آبی در آب !
آری ،
تو را می بینم
که انگشت اشاره ات را می کشی
از خط کهربا
تا امتداد سینه ام و
به جنبشی می شکافی اش
قلب ،
گوزن!
پرندگان حزن سفر!
و خورشیدی
که از پستان های تو بیرون می زند
در آغوشم می گیری ...
آری،
در خواب می بینم که
عاشق یک زن شده ام ...!
پی نوشت: مجالی هست. همیشه که دلت و بگیری کف دستت و اعتراف کنی... ببخشم عزیز دل
پی نوشت2: این شعر مال تو. اینم دستام و چشمم و بوسه ام ... ! دنیایی که می سازم تا راهی باشه،
پر سخاوت و زیر پاهامون سینه سپر کنه. ببخشم عزیز دل ، بانوی گرمسیر