تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

من برای روسبیان و برهنگان می نویسم

برای مسلولین و

خاکستر نشینان،

برای آنها که بر خاک سرد

                                 امیدوارند

و برای آنان که دیگر به آسمان

                                 امید ندارند ...

 

احمد شاملو

 

 

بدون تردید وقت، وقت تغییر و تنفس و مبارزه ست. و من چه تازه ساختم به رویایی که شاید خیلی دیر پرداختم. دنیای بیرون و نعمت فراموشی ! اعتراف می کنم به نوشتن که من به اندازه ندونستم تا به اندازه بسازم. دنیای آقای خاکستری دنیای کوچکی بود و این سنت تنگنا هاست که تنها دو را باقی می گذاره : فرار کن و زنده بمون، یا بجنگ و امیدوار باش زنده بمونی ...

 

حالا که تصمیم گرفتم دیگه ننویسم یاد روزی افتادم که شروع کردم به نوشتن... و با چه شوقی دنیا رو می نوشتم و می خوندم و می دیدم. روزی که مرد شدم، ژان کریستف، فاحشه ی من ... به اندازه که نه اما از بودنم مغرور بودم که میشه آدمی عادی بود بین آدمای دیگه اما دیده شد. بی ریا اگه بگم حرف تازه ای ندارم که خاکی تر از این خداحافظی باشه. خوشحالم که آخرین نوشته م تو بودی و خورشیدی که هر روز از احساس من بیرون می زد. ممنونم برای رفاقت و سخاوتی که خواب های اقای خاکستری تقسیم کردین و روزای رفته و تلخ و شیرین هیچ فراموش نمی کنم ...

 

من بعد از پست بانوی گرمسیر حتی خداحافظی رو نوشته بودم اما درست وقتی که می خواستم،

کتابی دیدم و بی هوا بازش کردم و شعر بالا رو خوندم... من برای روسبیان و برهنگان می نویسم !!! آره، همیشه راهی هست : « هیچ اثری را تنها به دلیل آن که بسته است نمی توان تاریک شمرد، منتها به جای آن که برای دخول، مشت بر دیوار هایش بکوبیم، باید ببینیم آیا خود ما با گذاشتن چشم خویش، را ورود نور را بر آن سد نکرده ایم؟ »

آره رووردی عزیز! من راه دوم رو انتخاب می کنم چون از فرار های بد بوی همیشه م خسته شدم. از تلاش های مضطربم که حالا می فهمم این من بودم که روزنه هارو با وسواس ها و روحیه شکننده م کور می کردم. پس باید نوشت! ایستاده مرد مردن!!!

باید نوع جدیدی از ارتباط با دنیای اطرافم پیدا می کردم که متفاوت با شیوه ی قبلی باشه و انتخاب کردم که بنویسم و بخونم و بشنوم ... ادبیات برای خلق عاصی حس، برای مالیخولیای دهان شعر . ادبیات!

خواب های آقای خاکستری خداحافظی نمی کنه، فرار هم. صفحه ی من زنده س. امیراحمد زنده به هوای سرایش و تراوش. برای آینده ...

 

پی نوشت: برای صافی آب ها و بلور روح موسیقی تنگ شده دلم . برای آزاده ی نوازش. برای خواهرم چه بسیار و همیشه دلتنگم

 

پی نوشت: خداوندگار من، دستت رو از تن خانه ام برنگیر ...

 

پی نوشت: نمی دونم چرا دلم همش تو دهنم می چرخی : میان خورشید های همیشه، زیبایی تو لنگری ست ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:7  توسط امیر احمد  |