کاغذ های رنگی را بهم می چسبانی و
ول می دهی از پنجره،
کاغذ ها گیج و ویج می خورند ...
بعد از کاغذ ها
نوبت پر هاست،
و چتر ها
و بادبادک ها
و ننو ها،
من !!!
85 هم رفت. احساس مزخرفیه ! بزارید اعتراف کنم. هیچ وقت 85 رو فراموش نمی کنم. بدون کوچیکترین شکی بدترین سال زندگی من بود. عزیزی که نشناختم و از این دنیا برید، حسی که نابودم کرد، اتاق هایی که برام تنگ شدن، رویایی که زخم شد به تنم. اعتراف می کنم هیچ منتظر سال جدید نیستم. برای خودم دعا می کنم به پروردگارم:
شجاعتم بده تا زندگی رو نبازم به هیچ آرزویی و هوسی و خوابی !!!
سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم...