تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

وقتی پیداش کردن، پا برهنه کنار یکی از تیرک های بارانداز چمباتمه افتاده بود و خرخره ش و

بریده بودن. پلیس گفت ممکنه به خاطر کفش های چرم دست دوزش کشته باشنش. واقعا که چه دنیایی! اون بهترین دوستی نبود که داشتم با این همه مرد جالبی بود. از اون آدما که بهشون میگن : محجوب! خل وضع بود و همیشه دستپاچه. ترکیب صورتش به طرز عجیبی ترحم برانگیز بود. ترحم برانگیز و محجوب. اون قدر محجوب که زنش بهش خیانت کرد و با یه کارگر بارانداز در رفت! زنک شاید حق داشت. چی باعث میشه یه زن به مردش خیانت نکنه؟!!اونم مردی که تمام عمرش و به خوندن کتاب سر می کنه. استاد ادبیات دراماتیک تنها کالج شهر که تمام آثار بزرگ ادبی رو خوانده بود و شعر های تی.اس. الیوت رو از حفظ بود، توی کتابخانه ای که پاتوقش به حساب می اومد، با زنه آشنا شد. زنک فروشنده بود و حتما وقتی دوستم با اون گوشای دراز و دماغ سرخش بهش پیشنهاد داده به خودش گفته: بهتره زن یه استاد باشم تا فروشنده ی یه مشت چرند. کفش چرم دست دوز هم کادوی نامزدی زنک بود به آقای محجوب که با پس انداز یک سال کار تو کتابخانه و خوابیدن پهلوی صاحب مغازه ی بوگندوش، خریده بود. چه حالی میشه وقتی بفهمه کفشا رو دزدیدن! کفش هارو فقط یکشنبه ها می پوشید. وقتی گروه تئاتر شهر، نمایش مزخرف دیگه ای رو میبرد روی صحنه. بلیت ردیف اول می خرید و با نگاه لوچش به هنرپیشه ها خیره میشد.  تنها تفریحش همین بود.  تو سالن تئاتر، اون واقعا خودش بود.  خودشو جای هنرپیشه ها می زاشت و زندگی می کرد! بار ها دیده بودمش که توی تاریکی داره با خودش حرف می زنه و دیالوگ های هنرپیشه ها رو تکرار می کنه. گاهی وقتا به زن ها فکر می کنم. زنی که با سبد نون از جلوم رد میشه، زنی که توی بارون دنبال بچه ش می گرده، اونی که داره سعی می کنه چیزی و تو سینه بندش قایم کنه. زن رفیق من هم یه روز تصمیم گرفت با یه کارگر چرب وچیلی رو هم ریخت!واقعا که چه دنیایی! وقتی توی بار رفقا ازش در مورد زنش می پرسیدن فقط من و نیگا می کرد. انگار بخواد کمکش کنم. اما من که با زنش در نرفته بودم!!! کارگر های بارانداز یه مشت غربتی دزدن ...

می تونی به خودت حالی کنی به حاطر کفش های دست دوزش خرخره شو جر دادن؟ هر چی فکرمی کنم نصف شب تو بارانداز چیکار داشت هیچی بارم نمیشه.  همون طور که هیچ وقت از حرفای درهم و برهمی که می زد نفهمیدم چطور همچین مردی ، عاشق یه لکاته میشه! به هر حال حالا اون مرده و می دونم از این به بعد هر خل وضع یا هر کارگر باراندازی رو ببینم ، به کفاش هاش نگا میکنم...

 

پی نوشت مربوط: اولین داستانی که نوشتم ! نمی دونم اصلا میشه اسمشو گذاشت داستان کوتاه یا هرچیه دیگه؟ به هر حال یه جوری باید این کرم نوشتن و بگیرم !!! خواهش می کنم با ذهنیتی که از داستان های آزاده دارین، داستان منو نخونین. چون بدجوری می خوره تو حالتون...

پی نوشت نامربوط: حالم روال نیست !!! کلمه نیست، ایده نیست، حس نیست، سکس نیست!!! ، گنجشک نیست، برف نیست، بهار نارنج نیست، برادر کوچیکتر نیست ... نیست ... نیست ...

 

پی نوشت بی شعری:

گلوله ای بین ما شلیک شده ست

تا یکی از « ما» را بکشد ...!

هولکی دهانت را گاز می گیرم و

خداحافظ !

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:1  توسط امیر احمد  |