تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

کتاب اوهام:

 

سمفونی مردگان ؛ شاید به خاطر حالیه که این روزا دارم، شاید به خاطر قرابت غریبی که دنیای ساخته ی آقای معروفی با دنیای ذهن من داره ! اما به هر حال رمان و یک هفته ست که خوندم و شبی نبوده که خوابشو نبینم. شیوه ی روایی داستان ریتم خارق العاده ای داره؛ ریتمی شبیه ریتم صد سال تنهایی گابو . با اینکه از همون اول تلخی واژه ها با هر جمله ای که می خونی سر می خوره ته حلقت، اما ریتم گیرای داستان وادارت می کنه ادامه بدی. فلش بک های استادانه و شخصیت هایی که معلق نیستن اما به شدت درونی اند، زبان روایی داستان را متمایز می کنه. هابیل و قابیل! ‌تا حالا چند تا داستان و فیلم و تمایشنامه با ایده ی هابیل و قابیل دیدن؟! سمفونی مردگان خودشه... آیدین و اورهان درست نقطه ی مقابل همدیگن. داستان، داستان آیدین نیست اما اتفاقات پیرامون شخصیت آیدین و از زاویه دید او پیش میره. به خوره های داستان و رمان پیشنهاد می کنم چند بار موومان چهارم داستان رو بخونن. نویسنده یک بخش از داستان رو تنها با تکنیک جریان سیال ذهن می نویسه و طوری که متحیر بشی دنیای ذهن یک دیوانه رو پیاده می کنه. نکته ی دیگه ای که به ذهنم می رسه توصیف های داستانه. تو ذوقت نمی خوره! شخصیت ها و فضا ها ملموس اند طوری که گاهی فکر می کنی این یه تئاتر و و صندلی تو رو گذاشتن درست وسط سن. زمان داستان بر می گرده به دوره ی اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس اما بدون تردید رمان قصد تاریخ پردازی نداره. راستش دلم نمی خواد چیزی از داستان تعریف کنم چون من یه راوی تنهام بین همه راویان داستان سمفونی مردگان و صدای من به جایی نمی رسه. نه ! نمی تونم داستان و تعریف کنم ... نمی تونم هم پدر باشم و هم مادر، یوسف، آیدین، آیدا، اورهان ، سورمه ... رئالیسم جادویی ! یوسف که محو تماشای فرود چتر بازای روسی شده بود تصمیم می گیره با چتر پدر از روی سقف بپره پائین و ...

 ترکیب فلش بک و جریان سیال ذهن و رئالیسم جادویی رمان سمفونی مردگان، دنیای تلخ و تیره و سرد همه ی شخصیت های داستان رو می سازه اما تلخ و تیرگی داستان عناصر اصلی اند و داستان رو پیش می برند. و این جریان بر خلاف عادات مالوف ذهن ماست. پیشنهاد می کنم که رمان رو بخونین.

 

موسقی آب گرم ؛ منتقدین آثار چارلز بوکفسکی در موردش گفته اند : نویسنده ی مردم گریز، دائم الخمر و زن ستیز. سارتر معتقده که بوکفسکی بزرگترین شاعر آمریکاست و خودش میگه : شاعر قلمداد کردن من، اضافه کردنم است به  جمع انسان های متظاهر ! موسقس آب گرم مجموعه ای از داستان های کوتاه ست که صریح، کوبنده ست و طنز تلخ زندگی پست مدرن در گوشه گوشه ی داستان به چشم میاد. همه ی داستان های بوکفسکی یه شخصیت اول دارن به اسم هنری چیناسکی. هنری شاعره و تو مراسم شعر خوانی خودش تا خرخره مشروب می خوره. به خوندنش می ارزه رفقا !!!

 

فیلم اوهام:

 

چشمه ( the fountain) ؛ اولین فیلمی که از دارن آرنوفسکی دیدم. ساخت 2006 و هنرپیشه ی مورد علاقه ی من، هیو جکمن هنرپیشه ی اصلی فیلمه. درخت زندگی ! روایت در روایت ... روایت اصلی، در زمان حال می گذره و قصه ی یه دانشمند که همسرش بیماره و اون داره با آزمایش بر روی یه میمون، سعی میکنه طریقه ی معالجه ی همسرش رو پیدا کنه. هم زمان با این روایت، یه سفر در زمان داریم که چیزی شبیه یه افسانه ست که توی یه کتاب اومده. ملکه ، سلحشور و می فرسته به کشف سرزمینی ناشناخته تا درخت زندگی و چشمه حیات را پیدا کنه. جاذبه های بصری و عاطفی فیلم فوق العاده ست و به اعتقاد من، اهالی فیلم های معنا گرا و فیلم باز ها کلی با فیلم حال می کنندو حتی به چندین بار دیدنش هم می ارزه ...

 

ایرما خوشگله ؛ یه فیلم دیگه از بیلی وایلدر که نقش اولشو جک لمون خدا بیامرز بازی می کنه. طنز اجتماعی خوبیه و به نظرم ساعت خوشی رو براتون رقم می زنه. داستان یه پلیس وظیفه شناس که خاطر خواه یه تن فروش به اسم ایرما میشه. روند اتفاقات این دو رو به هم می رسونه اما ایرما که تمام عمرشو تن فروشی کرده واسه خودش کوچیک می دونه که معشوقش کار کنه و خرج زندگی رو در بیاره. واسه همین هر روز ساعات بیشتری رو کار می کنه تا زندگی خوبی رو برای دوست پسرش بسازه!!! اما لمون که از این کار بدش میاد و جدا ایرما رو دوست داره حقه های جالبی سوار می کنه تا ایرما دست از کارش بکشه و ...

 

شعر اوهام:

 

آقا داداش،

یله ام کن

شلوارم را شاشیده ام !

انگاری مغز چلچله خورده باشم ...

شق! شق !

صورتم سوخت آقا داداش ،

چرا بیست و چهار ساعت ست روز ؟؟!

تنبانم بوی لاک و الکل گرفته

از بس که زیر زمین تاریک بود و

قاب های چوبی عکسشان نبود.

نگاه کن،

آتش جنگ در سرمای مسکو یخید!

من هیتلر بودم،

سبیلم را می تراشیدم و ماتیک می مالیدم و

تا آشوویتس می دویدم!

زیرزمین سرد است آقا داداش برادرکش !

روزنامه گفته در آشوویتس کلوچه می پزند ...

شق! شق!

صورتم سوخت آقا داداش،

به من چه که ماه در چاه قیقاج می رود؟!

یله ام کن...

زنی که لپ هایش سرخ ست،

زن داداش است

که با داوود بچه اش شد ...

برادرکش !

چقدر کلوچه سوخته سق بزنم؟

من چای شورآبی می خواهم

با لجن خشک شده!!!

مادر رماتیسم دارد...

آقا داداش،

یله ام کن

شلوارم را شاشیده ام.

پدر که مرد گفت دو تا،

یکی من یکی تو

بیا نماز آیات بخوانیم

خورشیدم گرفت و شهر سقوط نکرد ...

شق! شق!

آق داداش،

صورتم سوخت،

یله ام کن ...

 

پی نوشت: متاسفم! اما شهر من سقوط کرد ... بارون اومد و همه ی خاطره هامو با خودش برد تا یاد بگیرم برای زنده بودن باید آدم دیگه ای باشم. و به تنهایی پدرم فکر می کنم، به مادرم، به برادرم، به خواهرم، به ... شهر من سقوط کرد!

پی نوشت: من هنوز ابلهم که فکر می کنم هر فردا ست تا از شکم بالا اومده خورشید بیرون بزنم! گوشی دختر توی اسانسور میگه : به انتظار فصل تو، تمام فصل ها گ ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:27  توسط امیر احمد  |