تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

کتاب خاکستری: دروازه های بهشت

 

خولیو کورتاسار؛ اولین نوشته هایی که از این نویسنده ی آرژانتینی خوندم این مجموعه داستان کوتاه بود : دروازه های بهشت. فکر کنم من دوره ی قبلی زندگیم یه سرخپوستی چیزی بودم. در رگ های من، خون داغ آمریکای لاتین جاریه! خون آرژانتین و شیلی، کودتا و پرچم های سرخ، جنگل ها و چریک ها، کوبا و رفیق هاش، کمونیسم مسری، دون ارنستو چه گوارا! با اینکه نسخه ی قدیمی کتاب رو خوندم و ترجمه ش چیزی در حد متوسط بود،  اما داستان ها فوق العاده بودند. قبلا یه کتاب کمیک از کورتاسار خونده بودم: فانتوماس؛ علیه خون آشام های چند ملیتی. اما توی این مجموعه با هر روایت با حس خاصی روبرو میشین. حتما میرم تا تمام نوشته های کورتاسار رو پیدا کنم. آره! قهرمان جدیدی پیدا کردم. «  من به موضوعی خیلی انسانی نیاز دارم : زندگی، عشق، رنج و برخورد های شخصی» . حتما بعد ها بیشتر در موردش می نویسم. زمانی که بیشتر بدونم ! زنده باد رئالیسم جادویی ... واقعیت اما چیه؟! من به روح جادویی این آدم ها افتخار می کنم : چه گوارا، یوسا، پاز، پدر گابو ، و حالا کشف جدید و البته  خیلی دیرم: خولیو کورتاسار ...

 

فیلم خاکستری: چه کسی می ترسد از ویرجینیا ولف؟

 

این هفته چند تا فیلم دیدم : ماهی بزرگ اثر تیم برتون، یک فیلم کوتاه در باب عشق از کریستف کیشلوفسکی، گل های شکسته از جیم جارموش و فیلم هفته ام هست:  چه کسی می ترسد از ویرجینیا ولف به کارگردانی مایک نیکولز و باز یهای خیره کننده ی الیزابت تیلور و ریچارد برتون. دیالوگ ها خارق العاده هستند و بازی ها به خصوص بازی ریچارد برتون جادویی اند. فیلم روایت یک شب از زندگی یه زن و شوهر که نیمه شب براشون مهمون میاد و حرف های مگو گفته میشن ... فیلم رو حتما ببینید. معرکه س و بسیار تاثیر گذار.

فیلم بعدی که سفارش می کنم ببینید گل های شکسته ی جیم جارموش با بازی بیل مورای. قصه ی یه مرد که ازدواج نکرده اما زن های زیادی تو زندگی ش بودن و آرامش قلابی زندگی ش رو رسیدن یه نامه صورتی بی اسم و امضا و خبر عجیبی که میده میریزه به هم... جیم جارموش باز هم فیلمی ساخته که در عین سادگی خیلی حرف داره. حتما ببینین.

 

موسیقی خاکستری: ری را ...

 

سهیل نفیسی ؛ بازم یه آلبوم از انتشارات هرمس رو معرفی می کنم. صدای گرم و خمار آقای سهیل نفیسی که موسیقی رو تجربی یاد گرفته اند، کنار آهنگ و تنظیم جالب و بدیع باعث میشن روح جدیدی رو از شعر نیما و شاملو  و ... تجربه کنید. میشه حتی گفت این قرائت جدید از اشعار نوی فارسی، یکتا و یگانه س.

 

مرداد خاکستری: مرا ببوس، برای آخرین بار...

 

شصت و هفت ! ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ص ص ص ص ص ص ص ص ص ص ص ص  ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت و هفت !!! من متولد مردادم. من شمردن بلدم. 1 2 3 4 5 6 تا سی هزار بلدم بشمارم. کینه ی ماسیده ... حزن تیغ دار ... پروانه های آویزون ... اشدا من الکفار ... کفر آباد ... صیحه ی گلوله ... شقیقه ی تار باروت ... « زار و زار گریه می کردن پریا... از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر میومد ... از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد! پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا ... »  

چرا وا نمیشه حلقه ای که گلوم رو گرفته؟ چرا اشک نمیریزه رو خاکت پسر 16 ساله ی بابا که روزنامه هات گم شدن؟ « تو قلب شب که بد گله ، آتیش بازی چه خوشگله ... »

خوب بخون! از اول بخون! از مرداد تا اواسط شهریور 1367، بیشتر از 30 هزار نفر، از نوجوون پانزده و شانزده ساله تا کهنه چریک 70 ساله، از روزنامه فروش و دختر کتاب خون، در زندان و اسارت سلاخی شدن.

اینجا بیخ گوش من، تنها توی یه روستای گم و گور، نود و یک نفر اعدام شدن. و تعزیر اونی بود که پوست رو بدره و گوشت رو پاره کنه و برسه به استخوان...

یا من از سانتیاگو و خیابونای بوئنس آیرس حرف نزن یا از صدای فلوت حکومت نظامی آتن! از خیلی دور و خیلی نزدیک ... با من از اره های برقی بگو که عربده شون رد باروت می لیسید و گم می کرد! شب، شب ضحاک بود به مرداد شصت و هفت که دهن وا کرد و بهترین فرزندان این خاک و بلعید. فراموشی نکبتی، فراموشی تلخ، برادر، خواهر، پدر، عشق، شرف، خدایی که اگه باشه ... آره! تویی که فراموش کردی جرمت کمتر از سلاخ و دژخیم و جلاد که نیس هیچ، صد ها هزار برابر بیشتر...

 

پی نوشت: خیلی سعی کردم چیزی بنویسم برای شب سمور و ضحاک و قتل عام هزاران فریدون. حیف که قد من خیلی خیلی کوتاهه و دستم به گلوی کبودشون نمی رسه. شعر ندارم، دل ندارم، شرف ندارم وقتی به سنگ های هم اندازه ای فکر می کنم که بی اسم و نشون، ته گورستون های شهر های ایران فراموش شدن... به دانشجو هایی فکر می کنم که این اواخر بازداشت شدن! تو به چی فکر می کن؟! دوست دارم اگه پست من و خوندی برام بنویسی به چی فکر می کنی؟!

 

پی نوشت: دوستان فیلم بازم، اینگمار برگمان هم رفت ... دنیا داره خالی تر از همیشه میشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:16  توسط امیر احمد  |