تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

به جستجو پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم...

می دیدم

خاک،

زخمی آب بود

موی باد،

گیسوی مرده اسبان

و آتش تنکی

به کار ستاره سوزی می سوخت...

در مزارع خدا نبود

هیچ کلاغی مترسک نداشت

دهقان

انگشت اشاره ی پسرش را سق می زد

و زنی،

سپیدی سرش را آسیا می کرد!

قصاب

گلوی بره های بهاره را تیغ می داد

و ضجه ها

دخترکان تازه بالیده را

به دره می رماند.

پستان دایه خشک گرفته بود

که هیچ کودکی لب نداشت!

 ایمان،

به پوست مار مرده ای خزیده بود و

فیس فیس می کرد ...

و حتی آوازی نبود

از یشم نوازش و تلواسه ی مهر

تا بگشاید

سپیدی شفیره ها را

هیچ زنی نبود

و نه خدایی!

 

و من به تباهی پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم ...

 

پی نوشت: متاسفم اما این منم که دور افتاده م ! متاسفم که که اعتراف می کنم: چیزی یادم نمیاد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:45  توسط امیر احمد  |