تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

نما بیرونی، روز، هوای برفی، ترمینال- پسر نشسته توی ماشین و داره به دختری نگاه می کنه که با موبایل حرف می زنه. دختر پیرهن صورتی تنش و صورتش از سرما سرخ شده. راننده توی ماشین غر می زنه...

 

- راننده: پدر و مادر دلشون خوشه که بچه شونو فرستادن درس بخونه! نیگاش کن! داره از سرما سگ لرز می زنه اما حاضر نیس قطع کنه... پنجره و میده پائین و نیم تنشو می بره بیرون میگه : خانم اگه نمیای ما بریم...

دختر سرشو میاره بالا واسه چند ثانیه چشم تو چشم پسر نیگا می کنه. گوشی به دست در ماشین و باز می کنه رو صندلی عقب کنار پسر میشینه...

 

- دختر: هیچی هیچ وقت عوض نمیشه! متاسفم، خدافظ ... گوشی و قطع می کنه همون طور که به گوشی نیگا می کنه می گه: ببخشین که معطل شدین...

 

راننده از توی آینه عقب و نیگا می کنه و ماشین راه میافته. پسر به منظره ی جاده ی برفی و کوه های اطرف نیگا می کنه، دختر هم. صدای فرهاد : می بینم صورتم و تو آینه، با لبی بسته می پرسم از خودم، این غریبه کیه از من چی می خواد ...

دختر چند لحظه گوش میده و  از توی کیفش یه کتاب در میاره و شروع می کنه به خوندن. بعد چند لحظه پسر شروع می کنه کتاب و از روی شونه دید زدن: صد سال تنهایی ...

پسر غرق خوندن کتاب و دختر نیگاش می کنه. صبر می کنه تا پسر صفحه رو تموم کنه و میگه : ورق بزنم؟! پسر انگار که خجالت کشیده باشه : مرسی...

همین طور چند صفحه و آهنگ می گذره

دختر: از مارکز چیزی خوندین؟

پسر: آره همین کتاب رو؛ 2 یا 3 بار... دختر چشم تو چشم پسر لبخند می زنه و کتاب و میده دست پسر. خیره میشه به نمای کنار جاده که با سرعت یکسان از پنجره می گذره. برف و کوه های سفید ... پسر کتاب دستش اما داره به دختر نیگا می کنه. دختر روی مه پنجره یه چشم می کشه و بعد چند لحظه می گه : هیچ چیز لعنتی نیس که عوض شده باشه! سرشو می زاره روی شونه ی پسر و چشماشو می بنده. پسر به چشم روی پنجره خیره میشه...

 

پی نوشت همین حالا که می نویسم: آینه میگه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دست بگیری ، اما حالا شهر شب خونه ت شده داری بی صدا تو قلبت می م ی ر ی ... !

 

پی نوشت برادرانه: نبودم که صداتو از رادیو بشنوم اما آزا ضبطش کرد و شنیدم. صدات شکل سر خوردن آب بود تو دریا ... زنده باد برادرم!

 

پی نوشت دلدادگی: فقط نگاه می کنم !!!

 

پی نوشت تویی که دیگه نیستی: از خودم می پرسمت، چیزی که یادم میاد یه مرد با موهای جو گندمی که از سفر اومده بود. کسی که تا اون روز فقط ازش شنیده بودم. که به من میگفت سرهنگ قذافی... حیف شد که زندگی نکردی! نمی خوام فکر کنم که خیلی قبل تر از این مردی! امروز که گذاشتنت تو سرمای خاک از خودم پرسیدم چرا هیچ وقت انگار نبودی؟! حیف شد که زندگی نکردی ... خداحافظ مرد جو گندمی !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:44  توسط امیر احمد  |