باید از اول شروع کنم، مرور کنم، سعی کنم یادم بیاد. خیلی هم مهم نیس که مردم! چه فرقی می کنه آدم های دور و برم متوجه حضور من بشن یا نه. مهم اینه که خودم می دونم هستم. از وقتی مردم دلم نمی خواد شکل زنده ها باشم. کسی که منو نمی بینه، هر ژانگولری که دلم بخواد در میارم. از پشت بوم ساختمونای بلند می پرم پائین، روی ریل دراز می کشم، از دیوار رد میشم، روی آب می دوئم، از دیوار و در و پنجره رد میشم... وقتی زنده بودم و آدمای دیگه می دیدنم نمی شد این کارا رو بکنم. حالا میرم تو تاکسی می شینم و کرایه نمی دم، میرم مهد کودک بازی بچه ها رو نیگا می کنم. خیلی زشته می دونم! اما هرجا که دلم بخواد میرم، حتی توالت های زنونه... دلم می خواد از مردنم احساس پشیمونی کنم، واسه همین خیلی بی مبالات شدم. اما جدا چی مهمه؟! ماهیت یا وجود، زمان، فصل، ارتباط نه چندان پیچیده ی کائنات، فاصله ی محاسباتی زمین و خورشید، تولد، مرگ... اگه ساموئل بکت نبودم دلم می خواست خودم بودم! این به خودی خودش اتفاق ساده ای نیس. بنابراین بهش فکر نمی کنم. اتفاقی که ساده نیس، مهم هم نیس... من پشیمون نیستم. باید از اول سعی کنم، مرور کنم، سعی کنم یادم بیاد. تمام لحظه ی خوب زندگیم رو یادم بیاد تا شاید نبودنم رو باور کنم...
پی نوشت: هر گونه اقتباس سینمایی، ادبی، بی ادبی، دراماتیک، یا هر گونه اقتباس لعنتی دیگه از این ایده آزاد است!!!
پی نوشت بی ربط: همین جوری که از پله ها می رفتم بالا، داشتم جمله ها رو تو ذهنم کش می دادم، بازی جالبیه. جای کلمه ها رو عوض می کردم، به مفاهیم جدید یا دو پهلویی که ساخته میشن فکر می کردم، هزل می کردم هجو می کردم، به موسیقی کلمه ها کنار هم گوش می دادم... طبقه ی دوم پیچیدم سمت چپ. اتاق 314، جلوی بورد ادبیات زبان انگلیسی وایسادم. خبر جدیدی نبود. رفتم آموزش، گفتن ده دقیقه دیگه نمره های جدید رو اعلام می کنن. دلم خواس از پنجره بیرون رو نگاه کنم. تو ردیف کلاسای سمت راست، در یکیشون رو وا کردم. شده تا حالا بی هوا با صحنه ای روبرو بشین که مبادا ست ولی به جای در رفتن وایستین به تماشا؟! تو کلاس یه دختری مقنعه شو درآورده بود و کنار پنجره داشت موهاشو پشت سرش جمع می کرد. با صدای در چرخید سمت من. دستاش همین طوری پشت سرش تو موهاش بی حرکت موند. شاید یکی دو لحظه بیشتر طول نکشید اما من تا آخر این دو لحظه رو نگاه کردم. در و بستم رفتم. تومسیر برگشتن به بورد نگاه نکردم، از پله ها می رفتم پائین با جمله ها و حرفا و هیچ کوفت دیگه ای بازی نکردم، ترانه، شعر، داستان، ایده ی سی و پنج میلی متری، استعاره، هجو، هزل، بناگوش، سیب گلو، شکل تنگ تن، دهن نمور نیمه بسته...! نه، هیچ کاری نکردم. فقط برگشتم خونه...