تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

تو نجات یافتی زیرا اولین نفر بودی

تو نجات یافتی زیرا آخرین نفر بودی.

زیرا تنها بودی. زیرا با دیگران

زیرا در سمت راست قرار داشتی. زیرا در سمت چپ.

زیرا هوا بارانی بود. زیرا سایه افتاده بود

زیرا روزی آفتابی بود.

شانس آوردی

بخت با تو یار بود- جنگلی وجود داشت

بخت با تو یار بود- یک شن کش، یک قلاب، یک تیرآهن،

یک خیش، یک ستون، یک پیچ، نیم میلی متر، یک لحظه...

پس تو اینجایی؟ هنوز زنده، جان سالم بدر برده از مرگ حتمی،

خطری که راست از بیخ گوشت گذشت.

به چاک زدن، تنها با پیدا شدن سوراخی در تله؟

پیش از این نمی توانم وحشت زده و نفس بریده بر جای بمانم

گوش کن،

چگونه قلب تو درون سینه ی من دیوانه وار می تپد!

 

از ویسواوا شیمبورسکا؛ ترجمه ی فریده حسن زاده

 

پی نوشت: ویسواوا از یک لحظه حرف می زنه! همیشه همین کار و می کنه. لحظه ای زنده می مونی، لحظه ای نگاه می کنی، لحظه ای دل می بندی. لحظه ای که دنیا گمش کرده...! دارم از خودم می پرسم: هست لحظه ای که پیدا بشم از گمی؟!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:17  توسط امیر احمد  |