تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

 

نميدونم چرا اينجا مي نويسم! شايد چون ما همو نميشناسيم و مي تونم فراموش كنم. آخه تازگي همه چيز رو فراموش مي كنم. اسم ها رو، الفبا، تقويم، كلمه هاي محاوره ي عاميانه رو حتي يادم نمياد. همين سلام، من خوبم، كجائي، همين دلتنگي هاي خالي هر روز. من بايد جائي بين گذشته م و گذشته م گم شده باشم. جائي كه يادم نمياد. يادم نيس... اينكه ميگم گذشته، دليل ساده اي داره چون گذشته مطمئنا الان نيس! و من الان يادمه كه دارم براي تو مي نويسم. جدا افتادن! اين شايد تركيب وصفي درستش باشه. من از آدماي هر روز، كه لبخندم ميزنن، سلامم مي كنن، حتي نگرانم ميشن يا دلتنگ يا دوستم دارن جدا افتادم. خب اين يه معناي فلسفي نيس مطمئنا : معنا در كاربرد ظاهر مي شود... احمقانه س! نيس؟! اگه از چاقو به جاي بريدن، براي باز كردن يه قفل اسفاده كني ديگه چاقو نيس، يه كليده! من اما قوه ي ادراكم رو كاملا از دست دادم. خواب مي بينم خودمو توي يه جنگل، كه از شاخه ي درخت كبود آويزون شدم، حلق آويز... بايد تازه خودمو دار زده باشم يا دارم زده باشن چون هنوز تاب مي خورم. تكليف طنابي كه گردنمو شكسته بود چيه؟! معناي ظاهر در كاربردش؟! تاب خوردن... هميشه تاب خوردن دوست داشتم. يا دوست دارم؟! من زنده م. الان دارم مي نويسم. اينو كامل و واضح يادمه. پس بهتره بگم: هميشه دوست دارم تاب بخورم. كسي هلم بده، هر بار بيشتر ، بيشتر بالا و بالا و بالاتر. تاب كه مي خوري هي تناوبت بيشتر ميشه مابين دو اوج! ترتيب درستش اينه اوج، نزول، اوج... خستمه.من شاید جائي بين دو اوج گم شدم. جائي كه يادم نمياد. روزي كه فراموش كردم... اينا اما هيچ مهم نيستن. حتي يادم نمياد چي واست نوشتم. مي خواستم ببوسمت، بارون گرفت، تو خيس شدي، من يادم رفت! نه اينجوري نبود ماجرا... بايد برم. دير يا زود ميرم. دلم جنگل مي خواد. مه كه فرو ميره، نمناي باد، دلم تاب مي خواد! مياي هلم بدي؟! من هميشه تاب خوردن رو دوست داشتم...يادم نمياد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:0  توسط امیر احمد  |