
هبه می کنی ام به ترانه
هر بار که صدایم می زنی
به نام کوچکم...
پی نوشت: چیزی هست که همیشه نیس! چیزی که شاید از اولم نبوده، هیچ وقت... چیزی که فقط گاهی ظاهر میشه. ظهیر میشه... چیزی مث شنیدن صدایی که ندونی کی می شنوی، مث آزادی، مث زنی که ندونی کی می بینی...
پی نوشت: نمیدونم چرا فکر می کردم برای پست ۱۸ تیر، همه میان و کامنت میزارن! خوب خیلی چیزا دیگه واسم مهم نیس رفقا!!!
با داسم،
ایستاده ام برمزرعه سوخته ی پدرم...
خوشه های خشم پسرانش را
فصل،
رسیده ست.
از آن سوی دیوار ها و بند ها
زنجیر ها و سلول ها
گلوی تنگ برادرم،
ترانه ی روز درو را می خواند.
و برادرانم
با رودخانه های سرخشان
از خیابان ها
به دشت سرازیر...
زمین خبه ی مرا
فصل،
رسیده ست.
چه روز ها گذشت. چه خواب ها تلخ نشد. چه گرته ی فریادی نریخت. چه دست ها که مچاله ی بند نشد. چه برادری که خونه برنگشت. چه خشم که روی خشم تلنبار نشد... و هجدهم تیر ها که از سر نگذشت. هنوز اما زنده ایم. نفس به تنگ نفس، اما هنوز از گلوی ما خنیای پدرانمون ساری. هنوز روی همین زمین سوخته، شخم می زنیم، دانه می پاشیم، نان می پزیم، عاشق می شویم، ترانه می خوانیم، به بند کشیده می شویم، به دار می ایستیم. هنوز روی همین زمین سوخته ی پیر، برادران و خواهرانم را هبه ی خاکش می کنیم. روزی، از همین خاک، از دستان و سینه و چشمانشان، خوشه های خشم پدران و پسران؛ مادران و خواهران، جوانه می زند... به یاد قلب های سرخ هجدهم تیر...