من زنی را گم کردم
در باران های دیروز
که بنا بود دوستش داشته باشم.
با هم در صف تاکسی ایستادیم
باران بود
چترم را بالای سرش گرفتم
لبخند زد
از چال گونه هایش
دو خرگوش خیس
در من پناه گرفتند
ماشین زرد ایستاد
زن آخرین مسافر بود که می رفت
لبخند زد
خرگوش ها
روی سینه م جست می زدند...
هامون رفت...