تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

من زنی را گم کردم

در باران های دیروز

که بنا بود دوستش داشته باشم.

با هم در صف تاکسی ایستادیم

باران بود

چترم را بالای سرش گرفتم

لبخند زد

از چال گونه هایش

دو خرگوش خیس

در من پناه گرفتند

ماشین زرد ایستاد

زن آخرین مسافر بود که می رفت

لبخند زد

خرگوش ها

روی سینه م جست می زدند...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:53  توسط امیر احمد  | 

 

هامون رفت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:28  توسط امیر احمد  |