انگار دیگه نیستم. یا شاید هیچ وقت نبودم. نمیدونم و چندان اهمیتم نداره. فقط باید تکلیفم رو با این کلمه ها روشن کنم. کلمه هایی که زهر خوردن، که پس می زنن که وا میدن. من میون این پرده ها و دیوار هایی که خودم علمشون کردم گم شدم. گم شدم یا نبودم از اول؟! هر چی فکر می کنم می بینم من اصلا نبودم. فقط کلمه ها بودن. مجبورم برگردم به خیلی پیش. وقتی شروع کردم به نوشتن. وقتی که هیچ کس مثل من خودشو نکشت. بر می گردم دنبال خودم. شاید یه چند وقتی اینجا نباشم...
پی نوشت: مثل هر آدم زنده ی دیگه ای، منم گاهی به از دست رفتن فکر می کنم. همیشه فرصت هست تا از دست بری، از دست بدی... باختن، افتضاح چسبناکیه. می تونی برای سالها هر جا که میری و هر کاری که می کنی، همراهت اینور و اونور ببریش... بر می گردم خودمو بشورم!!!
چنان می پیچم به رویا،
که مه به جنگل
باد به شالیزاران...
وقتی
دلتنگ تو ام
پی نوشت: تا حالا از اینکه کسی صداتون بزنه گوریل انگوری خر کیف شدین؟!