عشق من،
سال هاست
هر بار که بیدار می شوم
تو نیستی
و من فقیر می شوم،
خانه را از دست می دهم
کت بلندم را تن می کنم
به خیابان می زنم
جوانی ام را می بینم
کنار زنی که لبخندش به من می رود
یقه ام را می کشم بالا
در انتهای کوچه ای بی انتها
گم می شوم
RSS