درد از روی شقیقه میاد، از میون خطآی پیشونی، سر می خوره زیر ابرو هام و حدقه هام رو می پاشه. سر درد سینوسی! این تخمی ترین درد دنیای منه. دردی که نبض داره، می زنه می زنه می زنه... فکرمو رو راه میندازه و تموم چیزایی را یادم میاره که مدت هاست فراموش کردم، نادیده گرفتم. سعی می کنم بنویسمشون اما تعادل منطقی لعنتی رو همیشه گم می کنم وقت درد. اتفاقای عجیب و غریب رو می بینم: دکمه های کیبورد رو می بینم که زیر سر انگشتام، که با پا های باریکشون اینور و اونور جست میزنن: ز می دوئه جای ه، ر شلنگ میندازه تا الف، الف وا میزنه که بره... درد غلت می خوره روی صورتم. ناظم حکمت رو می بینم، ژولیده و لبخند زنون، از روی جهان در بوسه های ما زاده می شود پا میشه و کنار پنجره سیگار آتیش میزنه، لورکا یه سطل خون رو می پاشه رو دیوار، نرودا، توی یه مشتش نون و تو اون یکی نمک، میشینه رو صندلی ننویی به تاب خوردن و نزار قبانی با لیوان آب، آستین آتیش گرفته شو خاموش می کنه و آروم پچ می زنه: بیروت می سوزد و من دوستت دارم... اتفاق یعنی جادو! بعد هر سردرد، من به این قضیه ایمان میارم. درک می کنم، شاید هر کی این خطآی درهم برهم رو بخوونه، به سبیل سالوادور دالی که از زیر ملافه افتاده بیرون بخنده یا حتی به عقل من شک کنه اما من ایمان دارم که یه ربطی میون سر دردای خوشه ای من و دنیای نامرئی اطرافم هست! سعی می کنم، تموم سعیمو، ذهنمو مرتب کنم و بنویسم: سمفونی مردگان... این چیزی بود که قرار بود بنویسم؟! فکر نمیکنم... پا میشم میرم جلوی آینه، چراغو روشن می کنم، هزار تا کلاغ سیا از روی سرم پر می کشن و جیغ زنون دور سقف پر می کشن. من کاملا کچل شدم! درد خیز میره زیر پوستم: میزنه میزنه میزنه و یادم میاره که من تعادل منطقی لعنتی رو گم کردم. سرم رو تکیه میدم به شیشه ی آینه. سردیش آرومم می کنه. یادم میاد بار آخری رو که سر درد شدم: شب بود کنار دریا، دریا وارونه موج می زد، تنها بودم... سر که بر میدارم تو آینه تو رو می بینم. تویی که هیچ وقت نبودی، هیچ وقت نیستی. چشمات خمار خوابن و مو هات لول خوردن روی شونه ی لختت. میری دراز می کشی رو تخت، سرتو میزاری گوشه بالشت و میگی: بهشون نیگا نکن، پی صداشون نرو، من اینجام! دستت رو 2 بار میزنی گوشه ی خالی بالشت که بیا. میام. تنت رنگ زیتون میشه کنارم. از میون سینه هات، ماه لب پر، پا می کشه تا سقف و از سیم لامپ آویزون میشه. به پهلو می چرخی کنارم و کف دستت رو فشار میدی رو پیشونیم. درد کشون کشون میره، از حدقه میره بالا و از شقیقه هام می زنه بیرون. جادو می پاشه. صدای کلاغا خفه میشه، شبحا غیب میشن. ایمان میارم اتفاق یعنی جادو. بعد هر بار فرو کشیدن درد، به این قضیه ایمان میارم. هر بار که دلم برات میره. صدای ناظم حکمت رو می شنوم که میگه:
عشق من،
خواستنت مث خوشحای نفس کشیدن
تو یه کاجستون برف نشسته س...