با فروتنی، از دل برادر کوچکتری،تقدیم می کنم به داداجی، به امیرحسین...
من و تو وارثیم دادا!
پسر یزرگ
زخم های پدر را به ارث می برد،
پسر کوچک
رویا های پاشیده اش را...
و من با این سر طاس و خنده ی یله،
بیشتر از تو به باباجی رفته ام
وقتی زمزمه می کند:
دع الدنیا!
دع الدنیا دادا!
ما هنوز به اندازه ی هیچ مردی،
زنان را به رختخواب نکشانده ایم!
هنوز این دنیای زپرتی،
ارث پدری هیچ دیوسی نیست!
گیلاس های باباجی را با خودم میاورم این سفر،
به سلامتی برادری و زن!
مست می کنیم،
هزار هزار زخم و رویای تازه را...
پی نوشت: ارث پدری هیچ دیوسی نیس گرفته شد از یکی از نوشته های آقای عباس صفاری