دلتنگت که میشم دادا، دلم میره واسه تنهائیت. روزی که رفتی تهران، من یه الف بچه بودم. سینه سپر می کردم که برادرمی و رفتی بهترین دانشگاه ایران که درس بخونی. هر دفعه که میومدی خوب نگات می کردم. فکری بودم که حتما یه فرقی کردی. برادر کوچیکتر بودم و دل کوچیک که کاش می تونستم همراهت هر جا که میری بیام. می گشتم دنبالت، از هر چیزی که می خوندی، از هر چیزی که می گفتی. بی اینکه بدونی، هر چی که بلد بودم و می دونستم از تو بود. یادمه که برگشتی و به بازوت سیاه دخیل بسته بودی. بوی پیرهنت شور بود. عرق تن و دود و اشک آور. فرداش تو مدرسه، با چه غروری به همه گفتم برادرم تو کوی بوده. هیچ وقت بهت نگفتم اما عاشقی رو از تو یاد گرفتم وقتی ویرون اومدی و گفتی تا تهش رفتی، سربلند. زندگی رو یاد گرفتم وقتی براش جنگیدی. نگفتم بهت اولین باری که پیاله زدم پائین پیاله ت و گفتم سلام، چه حالی بود. چه خوشی بی حدی. چه برادری نابی...
موهاتو که سفت جمع کنی پشت سرت، در اتاقت رو که می بندی، مطمئنم هیچ چیزی نمی تونه جلوت وایسه، هیچ دنیایی نیس که فتحش نکنی. بی یه لحظه استراحت، نشستی پشت یه صفحه و دکمه ها رو می زنی. می نویسی و من صدای پیانو می شنوم. موسیقی دنیا رو می شنوم که خلسه میره بین انگشتات. میام تو اتاقت و لبامو فشار میدم رو شونه ت که بسه خواهر. دیگه ننویس. چیزی نمیگم. مث همیشه که دلمو میخونی میگی همین دو صفحه مونده. یادم میاد از همون خیلی بچگی هم همیشه فرار کردم بهت. همیشه نوازشم کردی و بی اینکه چیزی بگی، مث همیشه که دلتو میخونم بهم گفتی بجنگ پسر، بجنگ. روزی که رفتیم گل کو، من دو به شک بودم که نکنه نشه، نکنه دلت بشکنه. صاحب دنیا شدم وقتی گفتی حالا تو مرد اینجایی. مرد شدم. هیچ بهت نگفتم اما من از تو یاد گرفتم بی نهایت بودن رو، دریا شدن رو. از تو یاد گرفتم بی منت دوست داشته باشم، ببخشم، زندگی کنم، خواهری...
دوستتون دارم، لبالب، بی منت و منتها... تولدتون مبارک، امیرحسین و آزاده ی عزیزم. سایه ی مهرتون سر داداش کوچیکه هزار سال مستدام