تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

به جستجو پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم...

می دیدم

خاک،

زخمی آب بود

گیسوی باد،

یال مرده اسبان

و آتش تنکی

به کار ستاره سوزی می سوخت...

در مزارع خدا نبود

هیچ کلاغی مترسک نداشت

دهقان

انگشت اشاره ی پسرش را سق می زد

و زنی،

سپیدی سرش را آسیا می کرد!

قصاب

گلوی بره های بهاره را تیغ می داد

و ضجه ها

دخترکان تازه بالیده را

به دره می رماند.

پستان دایه خشک گرفته بود

که هیچ کودکی لب نداشت!

ایمان،

به پوست مار مرده ای خزیده بود و

فیس فیس می کرد ...

و حتی آوازی نبود

از یشم نوازش و تلواسه ی مهر

تا بگشاید

سپیدی شفیره ها را

هیچ زنی نبود

و نه خدایی!

و من به تباهی پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم ...

پی نوشت: با خونریزی شدید ناشی از پارگی رحم و مقعد می رسوننت بیمارستان. سعی می کنی خودتو با لوله ی سرم خفه کنی. بهت تجاوز شده. جنازه ی سوخته ت رو تو بیابونای قزوین پیدا می کنن. سوزندن تنت رو تا کسی نفهمه چه بر سرت آوردن. خانواده ت رو تهدید کردن. ترانه بودی حالا نیستی. انگار از اول نبودی. انگار هیچ حیوونی به دژخیمی، به گرد پای حضرات نمیرسه... این آخر بازی نیس. من هنوز زنده م...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:13  توسط امیر احمد  |