به جستجو پا می کشیدم
به جنون و جهان
با چشمان هبه ی مادرم...
می دیدم
خاک،
زخمی آب بود
گیسوی باد،
یال مرده اسبان
و آتش تنکی
به کار ستاره سوزی می سوخت...
در مزارع خدا نبود
هیچ کلاغی مترسک نداشت
دهقان
انگشت اشاره ی پسرش را سق می زد
و زنی،
سپیدی سرش را آسیا می کرد!
قصاب
گلوی بره های بهاره را تیغ می داد
و ضجه ها
دخترکان تازه بالیده را
به دره می رماند.
پستان دایه خشک گرفته بود
که هیچ کودکی لب نداشت!
ایمان،
به پوست مار مرده ای خزیده بود و
فیس فیس می کرد ...
و حتی آوازی نبود
از یشم نوازش و تلواسه ی مهر
تا بگشاید
سپیدی شفیره ها را
هیچ زنی نبود
و نه خدایی!
و من به تباهی پا می کشیدم
به جنون و جهان
با چشمان هبه ی مادرم ...
پی نوشت: با خونریزی شدید ناشی از پارگی رحم و مقعد می رسوننت بیمارستان. سعی می کنی خودتو با لوله ی سرم خفه کنی. بهت تجاوز شده. جنازه ی سوخته ت رو تو بیابونای قزوین پیدا می کنن. سوزندن تنت رو تا کسی نفهمه چه بر سرت آوردن. خانواده ت رو تهدید کردن. ترانه بودی حالا نیستی. انگار از اول نبودی. انگار هیچ حیوونی به دژخیمی، به گرد پای حضرات نمیرسه... این آخر بازی نیس. من هنوز زنده م...