تنت را شسته اند
نه چون مرده ای
چونان سروی
که به میهمانی خاک می رود.
قصه قصه ی مرگ نیست. حکایت بند و محبس و دژخیم حتی نیست. که چه مکرر شد این حکایت برای تن تاریخ ایرانی. این روزا و شبا که پی نور امیدی و روشنای معجزتی، میون ریز و درشت اخبار سیاه روزهای کودتا رو می گیرم، درک می کنم که مرگ، به تن نیست. مردن ته حال ما نیست اگه فراموشی همراهش نباشه. چاره ای نداریم به جز رجعت به دانایی و ایستادن به پای دل. که اگه زنده ایم، رسم زندگی دل مردگی نیست. می بینم کرشمه ی غمو میون چشمای همه. می بینم چه دلی خون شد از سینه ی ما و چه اشکی که سیاه ریختیم. اما این ته ماجرای ما نیس اگه دل ندیم به مردگی و تن به فراموشی. کهریزک اگه زنگی مستش تن جوونی ما رو درید اما نه دستش نه تیغش کارگر دل ما نشد که هرگز نمیشه. کفرآباد و شورآباد و اوین و کهریزک اگه رنگ خون شد و تن پاره های تنمون رو کشت، دلشون هنوز تو مشت ماست و یادشون جاری با هر نفسی که به هوای آزادی می کشیم. زنده بمونیم که راهی غیز از ایستادنمون نیست. راهی که با هم اومدیم برگشتی نداره. کوی و کوچه و خیابون پشت سر سرخ خون فرزندان خاک پدری شده و همه می دونیم برگشتن و حتی وا زدن یعنی چی. کتاب بخونیم، تاریخ ایرانی رو دوره کنیم، درس بگیریم از مردگی و وازدگی و شکست و سر بلند کنیم از تجربه های پر شمار زندگی و ایستادگی. به مسیر دانایی بریم، کنار هم بایستیم، و لحظه ای از زنده نگاه داشتن یاد برادرا و خواهرای شهیدمون فرو گذار نکنیم که دانایی و ایستادگی تنها راه نجات توده ی ستم دیده ی ماست. زنده بمونیم و زندگی رو برای دژخیم و سلاخ، برای اربابان جنایت، برای اونی که ولد زنای شیطان و اما لباس خدائی به تنش کرده سیاه کنیم. ضحاک اگه رسته از بند دماوند، فریدون و کاوه مائیم و درفش ما سبز، سر هر کوی و برزنی به رقص آزادی. زنده باد ایران و ایرانی ایستاده و جاوید یاد شهدای خرداد و تیر 88...